غضبت لنا إذ قام عمر و بخطبة * أمات بها التقوى و أحيا بها الإحن
فكنت المرجّى من لؤىّ بن غالب * لما كان منهم و الذى كان لم يكن
حفظت رسول اللّه فينا و عهده * إليك و من أولى به منك من و من
ألست أخاه فى الهدى و وصيّه * و أعلم منهم بالكتاب و بالسّنن
فحقك ما دامت بنجد و شيجة * عظيم علينا ثم بعد على اليمن
[ خداوند از جانب ما به ابا الحسن و كسى كه مانند ابا الحسن باشد ، پاداش دهد . تو از قريش با شايستگىهايى كه دارى ، سبقت گرفتى . پس سينهات گشاده و قلبت آزموده است . بزرگان قريش عزت و جايگاه تو را آرزو دارند ، هيهات كه نحيف ، فربه شود ، جايگاه تو در اسلام در هر مكانى مانند دلو محكم بافته شده در مقابل ريسمان است . تو بر ما خشم گرفتى زمانى كه عمرو سخنانى گفت و تقوا را در آن سخنان ميراند و كينه و حسد را زنده كرد . تو اميد خاندان لؤى بن غالب بودى در فقر و دارايى و در حادثه و آرامش . رسول خدا و عهد و پيمان او با تو در ميان ما را حفظ كردى ؛ چه كسى از تو به آن عهد شايستهتر است ، چه كسى ؟ آيا تو برادر او در هدايت كردن انسانها و وصى و جانشين او نيستى ؟ پس حق تو همواره به نجد پيوسته و حكم شده است امرى كه براى ما خيلى بزرگ و با عظمت است و پس از آن نيز به يمن مرتبط است ] .
زبير گفت : انصار اين شعر را براى على بن ابيطالب فرستادند . پس او به سمت مسجد رفت و به قريش و ديگران گفت : اى گروه قريش ، همانا خداوند انصار را نصرت داد و در كتاب خود ستود . پس خيرى بعد از ايشان در ميان شما نيست . جاهلى از جاهلان قريش « 1 » از اسلام دور مىشود و حق را ناديده مىگيرد و عزت خود را از بين مىبرد . و شرف ، و برترى ديگران ( انصار ) را ناديده مىانگارد . او در مقامى ايستاده و از انصار ( به بدى ) ياد مىكند . پس از خدا بترسيد و حقوق انصار را مراعات كنيد . به خدا سوگند ، اگر انصار به هر راهى بروند ، من نيز با آنان همراه مىشوم ؛ زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در مورد آنان فرمود :
« هر جا كه شما برويد من هم مىآيم » . پس همهء مسلمانان گفتند : ابا الحسن ، خداوند تو را رحمت كند . درست و صادقانه سخن گفتى .
هامش
( 1 ) . منظور عمرو بن عاص است .