كه او مىداند . مصعب گفت : آيا تو هرگز مايل به اين كار نيستى ؟ ابراهيم گفت : عبد الملك از من نسبت به ديگرى مأيوستر نيست . هيچيك از افرادى كه با تو هستند ، تو را رها نمىكنند مگر به سبب نامهاى كه برايشان نوشته شده است . پس به سويشان بفرست و گردنشان را قطع كن . مصعب گفت : چگونه چنين كنم ، در حالىكه به اين امر يقين ندارم .
ابراهيم گفت : اما اگر از اين كار ابا دارى ، آنان را در بندهاى آهنين افكن و كسانى را براى انجام كارها به جاى آنان قرار ده . اگر بر دشمن غلبه يافتى ، آنان را عفو يا عقوبت كن و اگر غير از آن بود ، گردنشان را بزن . مصعب گفت : مىترسم از من نزد امير المؤمنين ( عبد الله بن زبير ) سخنچينى كنند و بگويند ما را حبس كرد و با ما چنين و چنان كرد . اى ابا نعمان ، از اين امر درگذر . به خدا سوگند ، در اينجا كسى جز من و تو نيست ؛ خواه تو به روى و خواه من . ابن اشتر پاسخ داد : من اسبى در اختيار ندارم . كسى كه اسب دارد جنگ و گريز ( فرار ) مىكند ؛ در حالىكه من فقط يك ماده شتر دارم .
راوى گويد : ابراهيم هرگاه وارد جنگ مىشد ، دو كرسى ( چهارپايه ) همراه خود داشت . بر يكى از آنان مىنشست و ديگرى را هم به دنبال او مىآوردند . هنگامى كه قوم حمله مىكرد ، بر آن مىنشست و كرسى ديگر را به جلو مىفرستاد . ابراهيم به مصعب گفت : تو فردا كشته مىشوى . مصعب گفت : به خدا سوگند ، اگر در اين دريا تنها خودم كشتيبان باشم ، به اهل شام حمله خواهم كرد . حتى اگر كسى همراهم نباشد ، جز مورچهها . با همان مورچهها با مردم شام مىجنگم . بعد پيش رفت . هنگامى كه مردم صف كشيدند ، عتاب بن ورقا با اسب رفت و اهل كوفه نيز با او رفتند . ابراهيم شنيد كه مردى به مرد ديگر مىگفت پيش برو و او سرپيچى مىكرد . ابراهيم پيش رفت و مبارزه كرد تا اينكه كشته شد . ساير ياران مصعب او را تنها گذاشتند . او به حجّار بن ابجر عجلى گفت : اى ابا اسيد ، پيش برو . او عذرخواهى كرد ! مصعب گفت : چه امرى سبب شد كه شما سر باز زنيد ؟ بعد رو كرد به غضبان بن قبعثرى و گفت : ابا شمّط ، پيش برو . او گفت :
من نمىتوانم . بعد رو كرد به قطن بن عبد الله حارثى كه فرماندهى نيروهاى مذحج و أسد را در اختيار داشت و گفت : تو پيش برو . گفت : آيا خون مذحجيان را بىدليل هدر دهم ؟
مصعب به ايشان گفت : واى بر شما . بعد خود به ميدان جنگ رفت و مبارز طلبيد . زياد بن
الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 489
مساهمون: زبير بن بكار
ص٤٨٩