ضرب شمشير از پا افتاد ، از يادها نبرد .
ابرهاى بارانى شبانه ، همواره بر جسم مصعب ببارد و اميد مىرود كه بر اعضا و جوارح عيسى هم باران بسيار ببارد و بر جوانان راستين ، كه اطراف او در راه حق كشته شد . كسى كه حق را نشناسد مىايستد اما آنكه حق را بشناسد ، كشته روى زمين مىافتد .
اى مصعب ، اى كسى كه مىجنگى ، كارهايت مذموم نيست ؛ تو نه سست بودى و نه اجتنابكننده از جنگ . همانا تو با عقل و بخشش زندگى كردى . چقدر تعجبآور است . روزگار دگرگون شده است . آيا تو بسيار بخشنده و دستگيرندهء فقيران و پناهگاه هر نيازمند و قحطىزدهاى نبودى ؟
هنگامى كه تو را سرزنش مىكرديم و از تو بخشش مىخواستيم ، از جود و بخشش تو ما را بهرهها مىرسيد ؛ در حالىكه تو خشم را از ما دور ساخته و ما را راضى مىكردى .
پس از تو ، از ميان گروه دشمنان ، حاكمى براى ما آمد كه وقتى اطرافيانش به سخن در مىآمدند ، از او مىترسيدند . و اگر از او وقت ديدار و يا بخششى مىخواستند يا خواستار برخورد نيكوى او بودند ، خشم مىگرفت . او به دستان جنگجويان ما بدون هيچ گناهى سيخ مىكوبيد و به سرعت دستانشان را مىبريد و به صليب مىآويخت . « 1 »
اى روزگار ، آيا نمىخواهى دنياى عالى و بلند ما را كه قبل از كشتهشدن مصعب بود و از ميان رفت همراه با امنيت و زندگى ، كه اين زمانهء ترسناك ، جان آن را گرفته است ، به ما برگردانى ؟ پس دور و نابود باد قومى كه ديروز مصعب را به سرنيزهء تيز تسليم كردند . با شمشير اين قوم را احاطه مىكنيم ، در حالىكه اوضاع و احوالشان از هم گسسته و امورشان كند شده است و همانا باران نعمت از آن اينها نيست ، بلكه از كسى است كه مىروياند و اصلاح مىكند .
فرد سركشى به آنان نزديك شد كه خونشان را ريخت ، فردى ستمگر ، اجحافگر ، بىعدالت و فتنهگر بود . او به آنها گفت كه ثمرهء آنچه را كاشتيد ، بچشيد و بدانيد كه چه بسيار اتفاق مىافتد كه سازندهء بنا و ساختمان ، خود مخرّب و ويرانگر آن باشد ] .
هامش
( 1 ) . منظور حجاج بن يوسف ثقفى حاكم عراق است .