عمرو عتكى به عبد الملك بن مروان گفت : اى امير المؤمنين ، ابا البخترى اسماعيل بن طلحة بن عبيد الله دوست من است . مىترسم وى كشته شود . پس به او امان بده . گفت : او در امان است . زياد سوار بر اسب به طرف او حركت كرد و گفت : اى ابا البخترى ، به سوى من بيا تا با تو سخنى گويم و از تو چيزى بخواهم . پس جلو آمد . وقتى سر اسبان آنان در برابر هم قرار گرفت ، زياد بن عمرو گريبان اسماعيل بن طلحه را گرفت و او را به سوى خود كشيد . اسماعيل گفت : يا ابا مغيرة ، تو را به خدا سوگند ، امروز خودت را سرزنش كن . او نيز گفت : اى ابا البخترى ، من در اين راه از تو دليرترم . بعد او را نزد عبد الملك برد و امان داد . محمد بن مروان كه پيش قراول سپاه عبد الملك بود ، به سوى مصعب رفت و گفت : اى پسر عمو ، امروز امير المؤمنين ، تو ، اموال و خاندانت را امان داده است . پاسخ داد : امير المؤمنين ( ابن زبير ) در حجاز است . مصعب از هر طرف مورد حمله قرار گرفت و به شدت مجروح شد . او به فرزندش عيسى گفت : برگرد . عيسى گفت : نه ، به خدا سوگند ، زنان نيز اين امر صحبت نمىكنند . به او گفت : پس پيش برو . او جلو رفت و مبارزه كرد تا كشته شد . مصعب به سوى عبيد الله بن زياد بن ظبيان ، كه برادرش را كشته بود ، رفت ، اما چون زخم بسيار داشت ، نتوانست جلو برود . لذا به جوانان قومش گفت : حمله كنيد . . .
از پشت سر من حمله كنيد . آنان پيش رفتند ؛ اما مصعب حركت نكرد .
ابو عبد الله زبير گويد : هنگامى كه اهالى عراق از مصعب روى برگرداندند ، كسى همراهش نبود جز دو نفر از اهالى بصره به نامهاى يحيى بن مبشر يربوعى و مسلم بن عمرو باهلى و از اهالى كوفه نيز ابراهيم بن اشتر بود كه همگى كشته شدند و مصعب در ميدان جنگ تنها ماند . مصعب جنگيد تا اينكه استخوان پاى اسبش قطع شد . او بر كرسى كه برايش قرار داده بودند ، نشست تا اينكه مردم از اطرافش پراكنده شدند . لشكريان دشمن هنگامى كه ديدند نمىتوانند به او دست يابند ، به سويش سنگ پرتاب كردند تا اينكه زخمى شد و عبيد الله بن زياد بن ظبيان با ضربهء محكمى او را به قتل رساند و سرش را نزد عبد الملك آورد . بجلّى در اين مورد سرود :
نحن قتلنا مصعبا و عيسى * نحن اذقنا مضر التبئيسا
و قد قتلنا منهم رئيسا