ديدم كه گيسوان خود را رنگ كرده بودند و در دستشان عصا بود و دستان خود را مانند جوانان حنا گذاشته بودند در حالىكه بدهى و دين يكى از آنان ، اگر مىخواست آن را بپردازد ، بيشتر از فاصله ستارهء ثريا بود .
339 . ترجمهء چوپانى از شعر زنگى ( رومى )
زبير گفت : محمد بن حسن ، از هبيرة بن مرّه قشيرى نقل كرد :
من غلامى داشتم كه او را به بازار فرستادم . او با سياهان با چيزى شبيه شعر كه نمىفهميدم ، مشاعره مىكرد . سخنورى نزد ما آمد . به او گفتم : مىدانى چه مىگويد ؟ ما را از سخنان او مطلّع كن . او گفت مىگويد :
فقلت لها إنّى اهتديت لفتيّة * أنا خوا بعجعاج قلائص سهّما
فقالت كذاك العاشقون و من يخف * عيون الأعادى يجعل الليل سلّما
[ به او گفتم من تو را به جوانى راهنمايى كنم كه صدايش چون تيرى به حركت درمىآيد .
گفت : عاشقان اينگونه هستند و كسى كه دست جاسوسان دشمن را كوتاه كند ، شب آسوده و راحتى پيشرو دارد ] .
340 . شعرى از عبد الله بن مصعب
زبير گفت عمويم براى عبد الله بن مصعب « 1 » چنين سرود :
قال عثمان زر حبابة بالعرصة * تحدث تحيّة و سلاما
قلت زرها وائت أمّ عدىّ * ترتدى ليلة إلينا الظلاما
ثم نلهو إلى الصباح و لا نقرب * فى اللهو و الحديث حراما
وصفوها فلم أزل - علم اللّه - * إليها مستولها مستهاما
هل عليها فى نظرة من جناح * من فتى لا يزور إلّا لماما
حال فيها الإسلام دون هواه * فهو هوى و يرقب الإسلاما
هامش
( 1 ) . عبد الله بن مصعب بن ثابت بن عبد الله بن الزبير شاعر و خطيب سخنور و خوشسيما بود . در اوايل حكومت خلفاى عباسى با آنان همكارى كرد و مسئوليتهاى مهمى به عهده داشت . ( الأغانى 20 / 180 )