سخن عمرو بن عجلان « 1 » ، در گوش تو دلنشين است . يك بار او را به سبب اين وجد و سرور تحقير كردند ، گريخت و به منطقهء بنى فزاره رفت و چنين سرود :
بكى فبكت له أجبال صبح * و أسعدت الجبال بها مروت
حجازىّ الهوى علق بنجد * ضمين ما يعيش و لا يموت
فتردعه الدبور لها أجيج * و يسلمه إلى الوجد المبيت
كأن فواده كفّا طريد * كأنهما بشاطى البحر حوت
لهند منك عين ذات سجل * و قلب سوف يألم أو يفوت
إذا اكتنفا بضرّ هما سقيما * يعادى الداء ليس له مقيت
[ گريست و كوههاى صبح « 2 » هم بر او گريستند . كوههايى كه در آن بيابان بىآب و علف بود مسرور شدند . عاشق حجازى كه به نجد پيوسته است ، نه زندگى مىكند نه مىميرد . او رنجها را دور مىكند و اين امر را به سختى و تلخى انجام مىدهد و آن رنجها را به شبنشينىها مىسپارد . او در قلبش تپشى دارد ، گويى كه ماهى به ساحل دريا نشسته است . هند چشمانى دارد كه از آن توست و قلبى كه يا رنجور خواهد شد يا از تپش باز مىايستد . اگر ما راضى به رنج و درد باشيم ، درد به سوى ما مىآيد كه در آن بازگشتى نيست ] .
332 . شعرى از مقنع كندى
زبير براى مقنّع « 3 » ، محمد بن عمير بن ابى شمر كندى « 4 » چنين سرود :
و لا أحمل الحقد القديم عليهم * و ليس رئيس القوم من يحمل الحقدا
هامش
( 1 ) . عمرو بن عجلان بن عامر بن برد ، از قبيلهء هذيل ، ملقب به ذو الكلب ، يكى از شعراى قديم عصر جاهلى بود .
او زنى را دوست داشت و به خاطر آن زن كشته شد . در اين مورد ضربالمثل شده است . ( رك : امالى القالى 2 / 219 ؛ الأغانى 20 / 22 و ديوان الهذليين 3 / 13 )
( 2 ) . كوههاى صبح در سرزمين بنى ضراره است .
( 3 ) . شاعر عصر اموى است . در نام او اختلاف است . گفته شده عمير يا خلف بن عمير ، او جايگاهى بزرگ و با شرافت در ميان خاندان و عشيرهء خود داشت . ( الأغانى 15 / 157 )
( 4 ) . اين ابيات از قصيدهاى است كه در حماسه ابى تمام 2 / 32 ، امالى القالى 1 / 280 و التذكرة السعديه 1 / 287 آمده است .