( شعرهايى ) كه گفتى ، چيزى از قبل آماده كرده بودى ؟ پاسخ داد : خير . عبد الملك گفت :
واى بر تو ، سخن در دست توست ، در آن زيادهروى نكن . سخن ، اندك آن كافى ، و زياد آن بىثمر است . بعد فرمان داد كه به او خلعت و چهار هزار درهم بدهند . پس گفت : تو در درگاه من باش . تو را پرهيز مىدهم از اينكه از مردم رو برگردانى و دورى گزينى . همانا زبان سخنورى دارى كه رهايت نمىسازد مگر اينكه روزى تو را در مهلكه اندازد . پس برحذر باش از اينكه از شعرت سوء استفاده شود و تو را كسانى چون ابى شبل تحت سلطهء خود قرار دهند و او دهان تو را از اين الفاظ پر كند ؛ به گونهاى كه ديگر دهانى برايت نماند . بعد از آن ، احمر بن سالم درنگ نكرد و سريع وارد عراق شد و حجاج بن يوسف را هجو كرد . او در هجايش گفت :
ثقيف بقايا من ثمود و ما لهم * اب ماجد من قيس عيلان ينسب
اذا انتسبوا فى قيس عيلان كذّبوا * و قالوا ثمود جدّكم و الفخرنب
هم ولدوكم غير شكّ فيمّموا * بلاد ثمود حيث كانوا و اعذبوا
و أنت دعىّ يابن يوسف فيهم * زنيم إذا ما حصّلوا تتذبذب
[ قوم ثقيف باقى ماندهء قوم ثمود هستند و از قيس عيلان پدر و نسب برجستهاى ندارند .
اگر به قيس عيلان منسوب شوند ، درست نيست ؛ زيرا جدشان به قوم ثمود منسوب و مفتخر است . آنان بدون شك پدران شما هستند . كه عازم سرزمينهاى ثمود ، جايى كه گرفتار عذاب و هلاكت بودند ، شدند . تو اى فرزند يوسف ، در ميان آنان حرامزاده خوانده مىشوى انسان پست و بىفايدهاى هستى كه هنگامى كه آنها فضايل را به دست مىآورند تو سرگردان و حيران مىمانى ] .
حجاج به طلب او برآمد و به عمالش دستور داده بود كه او را رها نسازند و با بند نزد او فرستند . حاكم شهر هيت ( انبار ) وى را گرفته و با بند نزد او فرستاد . هنگامى كه بر حجاج وارد شد ، حجاج به او گفت : پاداش و جزاى تو نزد من جز همان عذابى اليم كه خداوند بلندمرتبه براى دشمنانش در نظر گرفته است ، نيست . پس او را به آتش افكنيد .
حجاج به سخن ابن مخلاة كلّبى « 1 » اشاره كرد كه همام بن قبيصة نميرى را هجو كرده بود و
هامش
( 1 ) . عمرو بن مخلاة كلبى شاعر اموى از تيم اللات بن رفيدة ، قطعات شعر و روايتى از جنگ مرج راهط داشت ، كه -