هستى كه مىتوانى از او بازدارى ، اما كسى را كه اميد سلامتى در كنارش را داشتيم ، نااميد نكن . انتظار عزّتى را كه از تو داشتيم ، از ميان نبر ؛ چرا كه عزت او در دست توست .
بعد نامهء سليمان را به او داد كه در نامه آمده بود : اى امير المؤمنين ، به خدا سوگند گمان نمىكردم اگر كسى از دشمنان به من پناه آورد ، خشمگين شوى و مخالفت كنى ؛ آنان را نزدت فرستادم و مىدانم كه پناهندهء من را خوار نمىكنى .
با اين همه ، پاداشى نمىخواهم جز براى مسلمانى مطيع و فرمانبردار كه تأثير مثبتى در اسلام داشت و او و پدر و خاندانش در اطاعت ما بودهاند . من او را نزد تو مىفرستم .
اگر امير المؤمنين قصد دارد پيوند مرا با خود بگسلد يا در آنچه بر ذمّه دارم تحقير كند ، قدرت دارد كه هر كارى را انجام دهد . اى امير المؤمنين ، من به خدا پناه مىبرم كه از قطع ارتباط با خود و هتك حرمتم و ترك رابطهام پرهيز كنى . اى امير المؤمنين ، به خدا سوگند نمىدانيم من و تو تا چه زمانى زنده هستيم و اينكه مرگ چگونه بين من و تو فاصله مىاندازد . اگر امير المؤمنين بتواند اجل و زمان مرگ مرا به تأخير اندازد ، تا زمانى كه خود به من ملحق شود ، پس بر قرابت و نزديكى با من حافظ و نگهبان باش . به خدا سوگند ، هيچيك از امور دنيا بعد از تقواى خدا به اندازهء رضا و خشنودى تو نيست و رضايت تو آن است كه من از خدا رضا و بهشت او را براى آن مىخواهم . اگر روزى امير المؤمنين بخواهد به من پاداش و صلهاى دهد ، بهتر است از يزيد و خاندانش درگذرد و هرچه از آنان طلب دارد برعهده من باشد ؛ و السّلام .
وليد وقتى نامه را خواند گفت : بين فرزندان ابو ايوب اختلاف انداختهايم . بعد ايوب بن سليمان را خواند و او را در نزديكى خود نشاند . آنگاه يزيد بن مهلب سخن گفت : اى امير المؤمنين ، سختى و بلاهايى كه از شما به ما مىرسد ، بهترين بلا و سختى است . اگر كسى آن را انكار كند ، ما آن را انكار نمىكنيم . اما سختىهاى ما در اطاعت كردن از شما و طعنه زدن بر دشمنانتان در مشرق و مغرب است . منّتى بزرگتر از آن بر ما نيست . وليد به او گفت : بنشين . او نشست . به او امان داد و از او و خاندانش درگذشت و آنان را به سوى سليمان بازگرداند .
وليد براى حجاج نوشت : امير المؤمنين به يزيد و برادرش در كنار سليمان آسيبى نمىرساند ، تو نيز به آنان تعرضّى نكن . كار آنها به من ارجاع شده است . و السّلام .
الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 438
مساهمون: زبير بن بكار
ص٤٣٨