قد علمت اذ منحتنى فاها * و لحقتنى بكرة رداها
انى سأحمى اليوم من حماها * يا ليت شعرى ما الذى دهاها
[ يقينا هنگامى كه دهانش را به من مىبخشيد و صبحگاهان لباسش را به لباسم مىچسبانيد ( هنگامى كه به من خيلى نزديك بود ) مىدانست كه من امروز از او حمايت خواهم كرد . اى كاش مىدانستم كه چه حادثهء ناگوارى برايش پيش آمده است ] .
او مىگويد من نيز او را چنين پاسخ دادم :
عمرو على طول السرى دهاها * بالخيل يزجيها على وجاها
حتى إذا حلّ بها احتواها
[ عمرو در طول شب او را با اسبى كه با سرعت مىدود ، به سختى دنبال كرد تا اينكه به او رسيد و او را گرفت ] .
بعد به او حمله كردم و خواندم :
أنا ابن عبد الله محمود الشيم * مؤتمن الغيب و فىّ بالذمم
من خير من يمشى بساق و قدم
[ من پسر عبد الله با اخلاق پسنديدهام . به غيب ايمان دارم و به عهد خود وفادارم . از بهترين كسانى هستم كه با ساق و پا راه مىرود ( از بهترين انسانها به شما مىروم ) ] .
او نيز بر من حمله كرد و خواند :
أنا ابن ذى الأقيال أقيال البهم * من يلقنى يود كما أودت إرم
اتركه لحما على ظهر و ضم
[ من فرزند اين پادشاهان هستم ، پادشاهانى كه افرادى دلير دارند هركس روياروى من قرار بگيرد كج و خراب مىشود ( نابود مىشود ) همانطورى كه عمارت ارم شد . آيا او را بر چوبى كه گوش را بر آن مىآويزند ، رها كنم ] .
عمرو گويد : بين ما دو ضربه ردّ و بدل شد . من او را هشيارتر از زاغ ، ضربه زدم و او سريعتر از شير بر من ضربه زد و شمشير او به زين اسبم خورد و زين پاره شد و رگهاى اسب من زخم برداشت . پس من روى پاهايم ايستادم و گفتم : اى فلانى ، هيچكس در ميان