تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
اختيار تو است اى ابن أعور ؛ چرا كه من عقب نمىنشينم و از اين امر ( حكومت بر شما ) چشم نمىپوشم و از دشمنانم نگران و مضطرب نمىشوم . راوى گويد : وقتى كه عمر ترسيد كار و اختلاف بين آنان سخت و پيچيده و بزرگ شود ، گفت : واى بر شما . بعد رو كرد به عمرو و گفت : اى اباثور ، در مورد خوردن و آشاميدنت سخن گفتى . تو مردم را در زمان جاهليّت و بعد از اسلام ديده‌اى . پس به من بگو « 1 » آيا تاكنون به سواركار ماهرى برخورد كرده‌اى ؟ پاسخ داد : اى امير المؤمنين ، من با اينكه در جاهليّت مشرك بودم ، هرگز دروغ را نمىپسنديدم . پس چگونه وقتى خداوند مرا به اسلام هدايت كرد « 2 » ، دروغ بگويم ؟ من آن روز از گروهى از بنى اسد پرسيدم آيا شما به كسى يورش برديد ؟ گفتند : بر چه كسى ؟ گفتم : بر بنى البكاء . گفتند : مسافت آنان دور و پايدارى آنان زياد و اموالشان اندك است . گفتم : پس بر چه كسى ؟ گفتند : بر گروهى از كنانه . به ما خبر رسيد كه مردان آنها از قبيله خارج شده‌اند . پس من نيز با گروهى به سوى آنان خارج شدم تا به وادى و سرزمينى از آنان و به قومى بدبخت و بىچيز ، رسيدم . عمر گفت : چگونه دانستى كه آنان بدبخت هستند ؟ گفت : چادرهاى بزرگى از پوست داشتند و ديگ‌هايى كه زيرشان آتش اندك بود و شتر و گوسفندانى كم . عمر گفت : به جان خودم اين‌ها نشانهء راحتى و آسايش است . عمرو گفت : به سوى بزرگترين چادر آنان رفتم . كنيزى مانند خورشيد در برابرم ظاهر شد . وقتى مرا ديد ، دستش را بر سينه‌اش گذاشت و شروع به گريستن كرد . گفتم : براى چه گريه مىكنى ؟ گفت : من براى خود يا اموالم نمىگريم . گفتم : پس براى چه مىگريى ؟ گفت : براى كنيزكان دوشيزهء پستان برآمده خود كه آنان را دوست دارم و اكنون درون وادى هستند . گويد : من با اسبم به درون وادى رفتم تا اينكه به مردى رسيدم كه كفشهايش را مىدوخت و شمشيرش را در كنارش آويخته بود . وقتى او را ديدم ، دانستم كه كنيز مرا فريب داده و نيرنگ زده است . او وقتى مرا ديد ، بىتوجه برخاست و كوله‌بارش را برداشت و هنگامى كه ديد خيمه‌هاى قومش فروافتاده است ، بر من حمله كرد و اين‌چنين مىخواند :
هامش
( 1 ) . اين‌روايت در الأغانى در 14 / 137 با كمى اختلاف آمده است . ( 2 ) . در الأغانى آمده است : دروغ در جاهليت حلال نبود ؛ چگونه در اسلام حلال شده است ؟