أو أن أسام بخطّتى * ضيما فآخذ أو أذر
للّه درّك قد غنيت * و أنت باقعة البشر
[ بزرگوار ، كريم و كسى كه نيازهاى مردم را بر طرف مىكرد ، اكنون بر دوش گروهى از مردم حمل مىشود . برايش گريه و زارى مىكنم و نوحه سر مىدهم كه هيچ اثر و نشانى از او باقى نمانده است . من بعد از تو مىترسم كه به من ستم يا بىحرمتى روا دارند .
خداوند به تو نيكى دهد كه بىنياز و زيرك بودى ] .
307 . شعر مصقلهء شيبانى بر قبر مغيرة بن شعبه
مصقلة بن هبيره شيبانى نيز بر قبر او ايستاد و گفت : « 1 »
إنّ تحت الأحجار حزما و عزما * و خصيما ألدّ ذا مغلاق
حيّة فى الوجار اربدلا * ينفع منه السليم نفث الراقى
[ بردبارى و اراده ، و كسى كه بسيار دشمن داشت در زير اين سنگها خوابيده است .
مارى در گودال است كه از زهر او براى ساختن ترياق ( پادزهر ) سود مىبرند ] .
سپس گفت : به خدا سوگند ، با كسى كه با تو دشمنى كرد ، بسيار دشمن بودى و با آن كه با تو برادرى كرد ، بهترين برادر بودى .
308 . شعر حجاج كنار قبر فرزندش
حجاج در كنار قبر پسرش ابان ايستاد و شعر زياد اعجم را سرود :
الآن لمّا كنت أكمل من مشى * و افترّ نابك عن شباة القارح
و تكاملت فيك المروءة كلّها * و أعنت ذلك بالفعال الصالح
[ اكنون تو كاملترين انسان هستى و تيزى دندانت از نيش زدن به مردم و زخمىكردن آنها كند شده است . تمامى جوانمردىها در تو كامل بود ؛ زيرا با كارهاى شايستهات آن را ثابت كردهاى ] . « 2 »
هامش
( 1 ) . در الأغانى 14 / 144 : او بر قبرش ايستاد و گفت : به خدا سوگند ، نمىدانستم كه با دوستان مهربان و با دشمنان صبور هستى . تو همان كه مهلهل در مورد برادرش كليب گفت ، هستى .
( 2 ) . شعر در الأغانى 14 / 102 كه مهلب بن مغيره با آن مرثيه خواند .