طارق گويد : رفتم كه طيلسان او را بدهم و طيلسان خود را از او بگيرم . گفت : صبر كن ، اگر ما لباسمان را از تن خود بيرون كنيم ، ديگر به سوى ما بر نمىگردد . « 1 » بعد سليمان بن على به ابو العباس ( سفاح ) نامهاى نوشت : اى امير المؤمنين ، يكى از افراد بنى اميّه به سوى من آمد . جز اين نيست كه ما با آنها براى نفرتى كه داشتيم جنگيديم ، نه براساس خويشى و نسب آنان ؛ زيرا ما و ايشان همگى از طايفهء عبد مناف هستيم . پس حقّ خويشى اين است كه صلهء رحم كنى و آن را قطع نكنى . پس اگر نظر امير المؤمنين بر اين باشد كه به خاطر من آنان را ببخشد ، بر من منت نهاده و آن را بنويسد و در تمام سرزمينهاى تحت خلافتش انتشار دهد تا شكرى براى نعمتهاى الهى نزد ما باشد .
راوى گويد : ابو العباس ( سفاح ) آنچه را درخواست كرده بود پذيرفت و اين اولين اماننامه براى بنىاميه بود .
303 . افسوس هشام بن عبد الملك در حال احتضار
احمد بن سعيد به ما گفت كه زبير براى من نقل كرد :
هشام بن عبد الملك در حال احتضار ، به فرزندانش كه در كنارش گريه مىكردند ، نگاه كرد و گفت : هشام دنيا را به شما بخشيد و شما بر او گريه مىكنيد . او هرچه جمع كرده بود ، براى شما به جا گذاشت و شما نيز آنچه به دست آورد را بر او واگذاشتيد ، چه خسران بزرگى هشام مىكند ، اگر خداوند او را نبخشد .
304 . شعر عايشه كنار قبر عبد الرحمن بن ابى بكر
زبير برايم نقل كرد « 2 » كه عايشه هنگامى كه بر سر مزار عبد الرحمن بن ابى بكر ( برادرش ) ايستاده بود ، اين شعر را سرود :
و كنّا كندمانى جذيمة حقبة * من الدهر حتى قيل لن يتصدّعا
هامش
( 1 ) . در دو منبع گذشته آمده است : اگر از ما دور شوند ، ديگر نزد ما نمىآيند و با اين جمله اينروايت پايان مىيابد .
( 2 ) . خبر در الاصابة 3 / 340 و الكامل 8 / 119 .