شبهايى كه عشق مرا فرامىخواند ، سريع اجابتش مىكنم و به سخن هيچ بازدارندهاى اهميت نمىدهم . چه بسيار صحراهاى بلندى را طى كردم كه صداى زوزهء حيوانات وحشى آن همواره همچون آه و نالهء يتيمانى كه از قطحى و سختى مىترسند ، بلند است .
اين صحراها را با ماده شترى پيمودم كه گويى طنابهايش بر حيوان يا شتر قوى و نرى بسته شده كه بسيار خطر مىكند ] .
291 . از اشعار حاتم
عمويم برايم از حاتم شعرى خواند كه براى ملحان بن حارثه بن سعدى سروده بود :
لبيك على ملحان صيف مدفع * و أرملة تزجى مع الليل أرملا
إذا ارتحلا لم يجدا بيت ليلة * و لم يلبسا إلّا بجادا و خيعلا
و أوصيتنى أن أرفع الظنّ صاعدا * و صاتك و استودعت تربا و جندلا
فلا انفكّ رمس بين أضرع فاللّوى * يصبّ عليه اللّه ودقا مجلّلا
[ باران پرقدرت تابستان بايد كه بر ملحان و همچنين زن بيوهاى گريه كند . هنگامى كه آن دو بار سفر بستند نتوانستند يك شب بيتوته كنند . آنان جز لباسهاى خطخطى و پوستين نپوشيدند . مرا سفارش كردى كه خوشبين باشم و وصيتهايت را عملى سازم ، در حالىكه جز خاك و صخره چيزى نزد من امانت نهاده نشد ؛ خاك قبرى كه همواره بين جسمى نحيف و پيچوخم شنزار قرار دارد كه خداوند بارانى عظيم و بزرگ را بر آن بباراند ] .
292 . شعر حاتم در مورد جنگ المزاج
ابو عبد الله زبير گفت : حاتم جنگيد و شتر قوى يكى از پادشاهان را كنار آبى كه « مزاج » ناميده مىشد به دست آورد . سپس گفت :
فلو شهدتنا بالمزاج لأيقنت * على ضرنا أنّا كرام الضّرائب
عشيّة قال ابن الذميمة عارض * إخال رئيس القوم ليس بآيب
و ما أنا بالساعى بفضل زمامها * لأشرعها فى الحوض قبل الركائب
و ما أنا بالطّاوى حقيبة رحلها * لأبعثها خفّا و أترك صاحبى