و كان يخال الأرض قفرا بريّة * و من لا يخف زوّ المنيّة يجهل
فما راعه إلّا علوّ جبينه * بعضب جلت عنه مداوس صيقل
فخرّ و ألقى ثوبه و تركته * لدى شجرات كالعكى المجدّل
[ چه بسيار ژوليده موى عزلت گرفتهاى كه شتران جلوى گلّه را به سوى سرزمين دشمنى مىراند كه براى پر آب آن را فراگرفته و بر آن باريده است . از زمين و آسمانش يك كبوتر به او داده شده است و به آنچه خدا فرمان دهد ، عمل مىكند . زمين را خشكى بىآب و علفى مىپنداشت كه كسى كه از جفت مرگ يا سرنوشت حتمى نرهد نادان است و چيزى او را به ترس و تعجب وانداشت مگر بلندى پيشانيش به خاطر شمشير تيزى كه صيقلدهندگان آن را برّاق كردهاند . پس ، از شتر پايين آمد و لباسش را انداخت ، و او را همچون اسير دربندى كه محكم بسته شده است ، نزديك درختانى ( تو در تو و انبوه ) رها كردم ] .
294 . از اشعار حاتم
زبير برايم از عمويش سرود :
إذا ما بتّ أختل عرس جارى * ليخفينى الظلام فلا خفيت
أأفضح جارتى و أخون جارى * فلا و أبيك أفعل ما حييت
[ هنگامى كه بخواهم زن همسايهام را فريب بدهم ، از تاريكى استفاده مىكنم و ترسى نخواهم داشت . آيا زن همسايه را فريب بدهم و رسوا كنم و به مرد همسايه خيانت كنم ؟
نه ! هرگز مادامى كه زندهام به پدرت سوگند اين كار را نمىكنم ] .
295 . از اشعار حاتم
زبير از عمويش اينگونه سرود :
و خرق كنصل السيف قد رام مصدفى * تعسّفته بالرمح و القوم شهّدى
فخرّ على حرّ الجبين بضربة * تقطّ صفاقا من حشا غير مبلد
فما رمته حتى تركت عويصه * بقيّة عرق يحفز الترب مذود