إذا كنت ربّا للقلوص فلا تدع * رفيقك يمشى خلفها غير راكب
أنخها فأردفه فإن حملتكما * فداك و إن كان العقاب فعاقب
و مرقبة دون السماء علوتها * أقلّب طرفى فى فضاء سباسب
و ما أنّا بالماشى إلى بيت جارتى * طروقا أحيّيها كآخر جانب
و لست إذا ما أحدث الدهر نكبة * بأخضع ولّاج بيوت الأقارب
إذا أوطن القوم البيوت وجدتهم * عماة عن الأخبار خرق المكاسب
[ اگر ما را در مزاج مىديدى ، به يقين مىدانستى كه ما سرشتى كريمانه داريم ؛ هرچند كه خود در سختى و تنگنا باشيم . شبانگاهى كه عارض فرزند زنى عيبجو و تحقيركننده ، گفت : گمان مىكنم كه رئيس قبيله برنگردد و من با آنچه به شترم مىدهم ، براى تشويق او عجله ندارم تا اينكه پيش از ديگر مركبها آب را به او بنوشانم . من در حين سفر دوستم را رها نمىكنم تا پياده برود ، بلكه روى شترم جايى هم براى او باز مىكنم و به همين سبب كمترين بار و بنهء سفر را به پشت شترم مىبندم . هنگامى كه صاحب شترى جوان و قوى شدى ، دوستت را رها نكن كه پشت سرت پياده بيايد . شترت را بنشان و بگذار زانو بزند كه اگر هر دوى شما را حمل كرد كه چه بهتر ، و گرنه نوبتى سوار شويد . چه بسيار اسبان بلندى كه نزديك به آسماناند و من براى مراقبت از آنها بالا رفتم ؛ در حالىكه چشمهايم را در فضاى بيابانهاى وسيع مىگرداندم . و من شبانه به سوى خانهء زن همسايه نمىروم و آن را نمىكوبم كه او را ( براى كار زشتى ) بيدار كنم . همچون بيگانهاى من به آبروى زن همسايه صدمه نمىزنم و هنگامى كه روزگار ، سختى و مصيبت را ايجاد كرد ، من زياد وارد خانهء نزديكان نمىشوم و بسيار حاجت نمىطلبم كه قومى كه در خانهها مسكن مىگزينند از اخبار و داستانها دور و ناآگاهند و از برآوردن نياز ديگران ناتوان ] .
293 . از اشعار حاتم
زبير گفت كه عمويم اينگونه برايم سرود :
و أشعث معزال يسوّق هجمة * بواد تغشّته السحابة من عسل
أتيح له من أرضه و سمائه * حمام و ما يأمر به اللّه يفعل