سوارانى را ديدم كه مرا براى مبارزه ( در كنار خود ) فراخواندند و اگر به ميانشان نمىرفتم ، براى آنان ياور بدى بودم . چه بسا دستههاى پيادهاى كه با موهاى ژوليده ، چنانكه گويى فرزندان جن هستند و كشته آنها ، هنوز در ديگى پخته نشده را ديدم . براى اميمة ادعا كرديم كه ما فرزندان جنگيم و هنگامى كه شعله و درخشش آتش زياد شود ، ما با آن دست و پنجه نرم مىكنيم . سوار بر اسبان تنومند و مطيع كه استخوانهاى زانوهايشان محكم و گوشت كف پاهاى آنها سخت و جنگى ( معركهء مرگى ) كه هيچ ارفاق و مهلتى در آن نيست و پهناى شمشيرها پلهاى عبور از آن است . و براى آن در سختى و مصيبتش با شمشيرهايمان صبر كرديم تا آتش آن خاموش شود و چه بسيار شتران چشم گودى را كه با آواز به وسيلهء جوانمردانى هدايت كردم در حالىكه تنها روى يكى از آن شتران پالان و وسايلشان قرار داشت . به درستى كه ( قبيله ) غوث دانست كه ما بهترين آنها هستيم هنگامى كه كارها و امور بعد از گويندهء سخن شناخته شود . و همانا من فردى از تيرهء ثعليه هستم كه ثروتمندانش بخشنده ، و فقيرانش پاكدامن و عفيف هستند . و سوگند خوردم كه چيزى را از روى ستم و ظلم به پادشاهان ندهم ، تا وقتى كه از افراد پير و جوان قبيلهء عدىّ در اطرافم باشند ] .
289 . از اشعار حاتم
احمد بن سعيد از زبير از عمويش ، شعرى ديگر از حاتم را برايم خواند :
اهاجك نصب ام بعينك عائر * الى الصبح لم ترقد فيومك ساهر
و ما هاجنى ذكر النساء و إننى * طروب و لكن غير ذلك ذاكر
فمن مبلغ عنّا سلامان مالكا * و سنبس هل حاذرتم ما أحاذر
أحاذر يوما أن تسير قبائل * تورّث شنوءا بينهم و تظاهر
و أبلغ أبا النعمان عنّى رسالة * و ذو الحلم قد يرعى إلى من يؤامر
فليت أبا النعمان بيّن قبره * و كيف تجيب للدعاء المقابر
فلو كان حيّا قد أبات عدوّهم * على آلة حدباء ممّا يحاذر
بأنّ بنيه قد تناءوا بدارهم * فحوران أدنى دارهم فأباير