قومش را به او بخشيده بود ، چنين مدح كرد :
أبلغ الحارث بن عمرو بأنى * حافظ الودّ مرصد للثواب
و مجيب دعاءه إن دعانى * عجلا واحدا و ذا أصحاب
إنّما بيننا و بينك فاعلم * سير تسع للعاجل المنتاب
فثلاث من الشراة إلى الحالة * للخيل جاهدا و الركاب
و ثلاث يردن تيماء رهوا * و ثلاث يغرن بالإعجاب
فإذا ما مررت فى مسبطرّ * فأجمح الخيل مثل جمح الكعاب
بينما ذاك أصبحت و هى عضدى * من سبىّ مجموعة و نهاب
ليت شعرى متى أرى قبّة * ذات قلاع للحارث الحرّاب
فى يفاع و ذاك منها محلّ * فوق ملك يدين بالأحساب
أيها الموعدىّ فإنّ لبونى * بين حقل و بين هضب ذباب
حيث لا أرهب العدوّ و حولى * من هضاب محفوفة بهضاب
[ اين را به حارث بن عمرو برسان كه من نگهدارنده دوستى و منتظر و مترصّد پاداشم و به سرعت اجابتكنندهء دعوت اويم ؛ اگر مرا فراخواند ، چه تنها ، چه با ياران و دوستان ؛ بدان كه همانا بين ما و تو مسافتى به اندازهء نه شب راه است . آن هم براى انسان عجولى كه تحت تعقيب است . پس سه روز حركت در مسير با اسبها ، از بلنديهاى كوه سراة تا سرزمين حلّه و سه روز ديگر تا تيماء ، آن هم به صورت آهسته و نه با سرعت و سه روز نيز بهطور آهسته رفتن و تندنرفتن در پيش است . پس هنگامى كه به صورت ممتدّ و پشت سر هم طى طريق كردى ، اسبها و مركبها را همچون تاسهاى تختهنرد ، كه پرتاب مىشوند ، به حركت درآور و بتاز . در اين بين اى كاش مىدانستم چه زمانى قلعههاى حارث جنگجو را مىديدم . اى كسى كه مرا تهديد مىكنى ، همانا شتران شيرده من بين مزرعه و كوه ذباب است جايى كه از دشمن نمىترسم . در حالىكه اطرافم تپهها و كوههاى تو در تو است ] .