بلاد امرىء لا يعرف الذمّ بيته * له المشرب الصافى و لا المطعم الكدر
تذكّرت من وهم بن عمرو جلادة * و جرأة مغداه اذا صارخ بكر
فأبشر و قرّ العين منك فاننى * أحىّ كريما لا ضعيفا و لا حصر
[ هان ! امشب خاطرات و يادها احساساتم را برانگيخته ، انفعالى كه به سبب عشق زنان يا ناسپاسى نيست ، بلكه براى بلايى است كه بر سر قوم و قبيلهام فرود آمده ، در حالىكه اطرافشان آغلها و طويلهها بوده است . چه بسا شبهايى كه بين آسمان و حصيرى از ليف خرما با خوشى به سر برديم ؛ در حالىكه از هر چارپاى چرندهاى ذبحى براى شام ما بود ، و اى كاش بهترين انسانهاى مرده و زنده ، خير و نيكى را به ما بگويد كه آن كسى كه فرمانبر است ، اين مهم را به انجام رساند و اگر شرّ بود بايد خوددارى پيشه كرد كه ما پيش از اين شر بر مصيبتها و سختيهاى روزگار صبور بوديم . خداوند ( پروردگار مردم ) جنوب منطقهء سراة از مآب تازغر ، چه با بارش كند و چه با بارش تند و نرم آبيارى و آباد كند .
سرزمين فردى كه نكوهش و مذمت ، خانهء او را نمىشناسد و آبشخورش صاف و زلال است نه كدر و گلآلود . از وهم بن عمرو دليرى و چابكى و جرأتى را به ياد مىآورم .
هنگامى كه صبحدم فرياد مىزد ، ( و به جنگ فرامىخواند ) او در دليرى و شجاعتش فراتر از همه مىشد . پس بشارت بده و چشم روشن باش كه من كرامت و بزرگى و نه ضعف و ذلت را زنده مىكنم ] .
اين قصيده را گفت و سپس بر نعمان بن حارث بن ابى شمر جفنى وارد شد و شعر خود را برايش خواند كه مورد خوشايند او واقع شد . آنگاه از او خواست اسيران قومش را به او ببخشد و او هم آنها را به دو بخشيد ، از جملهء آنها ، فرزندان امرىء القيس بن عدىّ بودند ؛ پس او را نزد خود فرود آورد و به ميهماننوازى و نيكى به او و مراعات حالش دستور داد . آنگاه غذا و شراب برايش آوردند . سپس ملحان به او گفت : آيا شراب مىنوشى در حالىكه قبيلهات گرفتار غل و زنجير هستند ؟ از او بخواه كه بر آنان منّت بگذارد و آنها را ببخشايد . پس بار ديگر بر نعمان وارد شد و قصيدهاى ديگر تنها براى او خواند .