نداشته باشى ؟ آنگاه شتران را از او گرفت ، در حالىكه صد شتر هم به او اضافه كرده بود .
وقتى به سوى قومش برگشت ، حاتم گفت :
أتانى البرجمىّ أبو جبيل * لهمّ فى حمالته طويل
فقلت له خذ المرباع دهرا * فإنى لست أرضى بالقليل
على حال و لا عوّدت نفسى * على علّاتها علل البخيل
فخذها إنها مائتا بعير * سوى الناب الرديّة و الفصيل
و لا منّ عليك بها فإنى * رأيت المنّ يزرى بالجميل
فقام البرجمىّ و ما عليه * من أعباء الحمالة من قتيل
يجرّ الذيل ينفض مذرويه * خفيف الظهر من حمل ثقيل
[ ابو جبيل برجمى نزد من آمد كه بر گردن خود مال زيادى داشت ، به او گفتم : يكچهارم از آنچه را در دنيا دارم بگير كه من به كم راضى نمىشوم و به بيمارى بخل باز نمىگردم .
اين دويست شتر را بگير ، بدون در نظر گرفتن شتران شيرخوار ؛ هيچ منّتى بر تو ندارم و منّت را ديدم كه بر گردن زيبايى قرار گرفته است . پس برجمى به همراه تمام آنچه كه از حمايل شمشير و وسايل جنگ داشت برخاست چنان دامنكشان و متكبرانه و تهديدگرانه راه مىرفت كه گويى پشتش از بار سنگين ، خالى و سبك شده است ] .
282 . بخشندگى مادر حاتم طايى
احمد بن سعيد برايمان از زبير روايت كرد كه على بن صالح ، از عامر بن صالح برايم نقل كرد :
مادر حاتم از بخشندهترين و ميهماننوازترين مردم بود . هيچ مالى را براى خودش نگه نمىداشت . نامش غنيّه دختر عفيف بن عمرو بن امرء القيس بن عدّى بن اخزم بود .
هنگامى كه برادرانش بذل و بخشش او را ديدند ، او را از آن مال منع كرده ، اموالش را از دست او خارج كردند . آنان متوجه شدند كه او گلهاى سى نفرى از شترانش را بخشيده است . روزى زنى از هوازن نزدش آمد و او هر سال نزد وى مىآمد و از او درخواست كمك مىكرد . غنيّه به او گفت : اين گلّهء سى نفرى شتران براى تو باشد . به خدا سوگند ، اگر