و أطعن الكبش و الخيلان واقفة * يوم الأكس به من نجدة روق
و الخيل تعلم أنى كنت فارسها * و الهام منا و من أعدائنا فلق
إذ قال أوس أما من طىء رجل * يحمى الذمار و بيض القوم تأتلق
و الجار يعلم أنى غير خاذله * إن ناب دهر لعظم الجار معترق
إذ لا أرى المال ربّا بل أرى غبنا * بخلا به و منايا القوم تعتلق
هذا رضائى فإن ترضى فراضية * أو تسخطى فإلى من تعطف العنق
[ آيا از بنى نبهان نپرسيدى كه نزد طاعنين حسب و نسب من چيست وقتى كه سياهى چشمان آنان به سرخى مىگرايد ؟ وقتى اسبان با بدنهايى خيس برمىگردند ، از شدت حركت ، از سينههايشان عرق مىريزد . من سوارى را كه از هدفش دفاع مىكند چنان با ضربهء شمشير مىزنم كه پارگى و روغن مرهم در آن محو مىشوند . و با نيزههاى كوتاه و بلند ، رئيس و فرماندهء سپاهيان دشمن را مىزنم در حالىكه خيل اسبان و مردان سوار بر آنها مرا مىبينند . و اسبان مىدانند كه من يكهسوار آنها هستم و بس و ( در جنگ ) سرهاى ما و دشمنان ما شكافته مىشود . هنگامى كه قبيلهء اوس گفت : مردى از قبيلهء طىّ از شرافت خود حمايت نمىكند چهرهء قوم من درخشان شد . همسايه مىداند كه اگر روزگار گوشت استخوان او را به دندان بگيرد من او را خوار نمىكنم . من مال را معبود خود نمىبينم ، بلكه مىبينم كه حسودان با حالتى زيانآور نسبت به آن بخل مىورزند و آرزوهاى قوم به آن مال وابسته است . من به اين چيزها راضى هستم . اگر تو نيز راضى مىشوى ، پس راضى شو يا از آن ناراحت باش و گرنه به سوى آن كس كه گردنش به سوى تو خم مىشود برو ] .
أوس گفت : به خدا سوگند اى زيد ، خود را به بهترين صورت ستودى و به كرم وصف كردى . من نمىتوانم خود را مانند تو وصف كنم ، اما مىگويم :
أماوىّ لم يخطبك من حىّ مذجح * كأوس بن لأم أو كزيد و حاتم
فإن تنكحى زيدا ففارس طىّء * إذا الحرب يوما أقعدت كل قائم
و معقل نبهان الذى يتّقى به * ردى الدهر عند الحادث المتفاهم
و إن تنكحى ماوية الخير حاتما * فما مثله فينا و لا فى الأعاجم