عنيت بها كأن قيلت لغيرى * و لم يعرق لها منّى جبينى
إذا أنا لم أر ابن العمّ فوقى * فإنى لا أرى ابن العمّ دونى
و من كرم يجور علىّ قومى * و أىّ الدهر ذو لم يحسدونى
و ذو الوجهين يلقانى طليقا * و ليس إذا تغيّب يأتلينى
بصرت بعينه فصحت عنه * محافظة على حسبى و دينى
و ليست شيمتى شتم ابن عمّى * و لا أنا مخلف من يرتجينى
[ اى ماويه ، در مورد من از اقوام مختلف سؤال كن . اگر از آنان دربارهء من پرسيدى ، هم صحبتان و مصاحبان به تو گويند كه او اهل بخشندگى است و يارى مىرساند . سگ با ديدن ميهمان من پارس نمىكند و نيازهاى قوم جز به دست من برآورده نمىشود يا در كارى بدون شهادت من ، بحث نمىكنند . من در بخشش غذاى زياد ، عذرتراشى نمىكنم .
اگر بلاهاى روزگار آيد ، مرا نيز دچار كند . من مىدانم كه اگر قبيلهء طىّ براى كارى اقدام كند ، اگر من قادر به انجام آن باشم ، طىّ از آن كنار خواهد رفت . اگر نابينايى از دور با شنيدن صدايم نزد من آيد ، به او مىگويم بر من وارد شو و از اينرو عرق شرم بر پيشانىام نمىنشيند . اگرچه من پسرعمويم را برتر از خود نمىبينم ، اما او را پايينتر از خود نيز نمىدانم . اگر كسى پسرعمويم را سرزنش كند ، سرزنش من نيست . من به كسى كه از من چشم اميد دارد ، پشت نمىكنم . از پرتو بخشندگى است كه قوم من بر من ظلم مىكنند . و كدام روزگارى است كه به من حسادت نكند . با چشمهايم دنيا را مىبينم و از او رو برمىگردانم ؛ چرا كه مىخواهم دين و عقيدهام را حفظ كنم ] .
ماويه مدت طولانى به ستايش آنان از خودشان انديشيد ، اما جوابى نداد . آنگاه سرش را بالا گرفت و گفت : برگرديد تا در شخص شايسته و بايستهء شما فكر كنم . آنان نيز از نزد او بازگشتند . حاتم بعد از بازگشت از نزد او ، دوباره پيش وى رفت و او را براى خودش خواستگارى كرد . در آنجا نابغه و مردى از انصار را از النبيت ، كه قبيلهاى از انصار بودند كنارش ديد . ماويه به آنها گفت : به سوى قبيلهء خود بازگرديد و به هريك از مردان خود بگوييد كه هريك شعرى بگويند و حسن كردار و بخشش و منصب و جايگاه خود را توصيف كنند . ازدواج نمىكنم مگر با شرافتمندترين شما به لحاظ منصب و