رأتنى كأشلاء اللجام و لن ترى * أخا الحرب إلّا ساهم الوجه أغبرا
أخا الحرب إن عضّت به الحرب عضّها * و إن شمّرت عن ساقها الحرب شمّرا
متى تبغ ودّا من جديلة تلقه * مع الشن منه باقيا متأثرا
فإلّا يعاودنا جهارا نلاقهم * لأعدائنا رداءا دليلا و منذرا
فلا تسألينى و اسألى أىّ فارس * إذا الخيل جالت فى قنا قد تكسرا
و لا تسألينى و اسألى ( بى ) صحبتى * إذا ما المطىّ بالفلاة تضوّرا
و لا تسألينى و اسألى أىّ ياسر * إذا ورق الطلح الطوال تحسّرا
فلا هى ما ترعى جميعا عشارها * و يصبح ضيفى ساهم الوجه أغبرا
متى ترنى أمشى بسيفى وسطها * تخفنى و تضمر بينها أن تجزّرا
إذا حال دونى من سلامان رملة * وجدت توالى الوصل عندى أبترا
[ به او گفتم راه در پيش روى ما قرار دارد و ما احياگر سرزمينمان هستيم اگر ميسّر شود .
پس اى دو برادر من كه اهل جديله هستيد همانا ظلم آشكارى بر شما مىرود پس نيك بنگريد . پس به جز ابن ملقط كسى آن را انكار نكرد ، آن را ديد و با حالت ترسوييش رهبرى را واگذار كرد . همانا من شترم را با تازيانه مىرانم و من از دوستان تو اى دختر عفزر نيستم . و همواره ما بين ناب و داره و قصر لحيان مىگردم تا جايى كه ترسيدم نصرانى شوم . من هنگام مستى و شور و هيجان شتر و نمد روى اسبها و اسب سينه پهن خود را مىبخشم . از ريّان سير شدم و خاطرجمع ، بنابراين بر در خانهاش مىايستم و بزرگان را صدا مىزنم . نزد من محبوبتر از خطيبى كه او را ديدهام سخن درست و نيكى است كه در مقابل گفتهء نادرست او بگويم . آن زن در ميان همسايگانش فرياد مىزند كه :
همانا حاتم به نظر من پس از ما بسيار تغيير كرده است . آرى من تغيير كردهام چرا كه ديگر عمل پستى انجام نمىدهم و به انسان خوب چيز بدى نمىگويم . او مرا همچون لگام و افسار پوسيدهاى ديد و هيچگاه جنگجو را جز با چهرهاى خاكآلود نخواهد ديد .
جنگجو اگر جنگ به او ضربهاى بزند او نيز آسيبى به او مىرساند و اگر جنگ آمادهء پيكار شود او نيز نداى هل من مبارز سر مىدهد . هنگامى كه از جديله دوستيى مىطلبى اين دوستى را باقى و ماندگار مىيابى در حالى كه او خود آغازگر است . و اگر به خاطر خوارى