جايگاه ، و بهترين شما از لحاظ شعر و ادب .
آنان بازگشتند و هركدام شترى را پى كردند . اين خبر به ماويه رسيد ، لباسى به كنيزش پوشاند و در پى آنها فرستاد . او با لباس مبدّل به نزد مرد نبيتى رفت و از او خواست كه از حيوانى كه ذبح كردهاند غذايى به او دهد . مرد نيز از شاخ حيوان به او خورانيد . بعد به نزد ، نابغهء ذبيانى رفت و از او طلب غذا كرد . نابغه نيز از دم حيوان به او خورانيد و نيز قطعهاى از دندان و نيز كوهان و قسمتى از ميان دو كتفش را به او داد . كنيز برگشت . هريك از آن مردان جملهاى به او گفته بودند و حاتم نيز همان را گفت كه براى همسايگانش مىگفت . حاتم هنگامى كه حيوان را كشت و طبخ كرد ، همسايگانش را رها نكرد و به آنان چيزى داد . آن كنيز از آنان خواست برايش شعرى بسرايند . النبيّتى اين شعر را برايش سرود :
هلا سألت بنى النبيت ما حسبى * عند الشتاء إذا ما هبّت الريح
و ردّ جازرهم حرفا مصرّمة * فى الرأس منها و فى الأطلاء تمليح
و قال رائدهم سيّان مالهم * مثلان مثل لمن يرعى و تسريح
[ آيا از فرزندان بنى النبيّت سؤال كردهاى دربارهء اصل و نسب من هنگام زمستان كه بادها مىوزد ؟ او با ناقهاى بزرگ كه بچههاى نمكين آن به دنبال او بودند ، پاسخ داد : شتر هنگام آبستنى بدون پستانبند ( براى جمعكردن شيرها ) است و هيچ كريمى نيست كه از بچههاى او خشنود نباشد ] .
كنيز گفت : خوبيهايت را گفتى اما عملت گفتههايت را تصديق نمىكند .
بعد از آن نابغه اين شعر را سرود :
هلّا سألت بنى ذبيان ما حسبى * إذا الدخان تغشّى الأشمط البرما
و هبّت الريح من تلقاء ذى أرل * تزجى مع الليل من صرّادها صرما
إنى اسامح أيسارى و أمنحهم * مثنى الأيادى و أكسو الجفنة الأدما
[ آيا از بنى ذبيان در مورد حسب و نسب من سؤال كردى ؟ هنگامى كه دود ، صورت پيرى بداخلاق را بپوشاند و هنگامى كه باد از سمت ذى أرل بوزد و در دل شب گم شود و ابرهاى بىباران تكه ابرى را جابهجا كند ، چه مىكنند ؟ من با قماربازان به نرمى رفتار