مىجويى ؟ حاتم گفت : بله . پدرش گفت : به خدا سوگند ، هرگز در يك جا با تو زندگى نمىكنم . حاتم گفت : به خدا سوگند ، از اين كار نگران و اندوهگين نشوم . پدرش خارج شد و حاتم را ترك كرد ؛ در حالىكه يك كنيز و اسب و شمشير داشت . سوارانى از بنى أسد و از قيس نزد او آمدند و قصد داشتند با نعمان بن منذر ديدار كنند ، حاتم را ديدند و گفتند : ما قوم خود را در حالىكه تو را مدح و ثنا مىكردند ، ترك كرديم . آنان برايت نامهاى همراه ما فرستادهاند . حاتم گفت : موضوع آن چيست ؟ مردان قبيلهء اسد شعر عبيد بن ابرص و بشر بن خازم اسدى را كه در آن حاتم را مدح كرده بودند ؛ و قيسيون نيز شعر نابغه را خواندند . وقتى سرودن شعر پايان گرفت ، حاتم گفت : چه خواستهاى داريد ؟ گفتند : صاحب ما پياده مىرود و ما تو را از مال ( يعنى شتر ) ، در سختى و تنگنا مىبينيم . حاتم گفت : اسبم را بگيريد و براى صاحبتان ببريد . آن را گرفتند .
جاريه كره اسب را با طنابى بسته بود و او را به دنبال خود مىكشيد . حاتم گفت : اينها را به شما مىبخشم . آنان با اسب و كنيز و كره اسب او رفتند و در مسير به عبد الله پدر حاتم رسيدند . او اسب ، كنيز و كرهاسب را شناخت و گفت : اين چيزهايى را كه همراهتان است ، از كجا آورديد ؟ گفتند : ما به جوان بخشنده و كريمى رسيديم و از او كمك خواستيم ؛ او به ما بخشيد و حتى چيزهايى به ما داد كه نخواسته بوديم . پدرش گفت : كجا او را وداع كرديد ؟ گفتند : در فلان مكان ، در حالىكه سالم و تندرست بود . حاتم در مسيرى كه پدرش آمده بود با او دربارهء آنچه با شتر كرده بود سخن گفت و چنين سرود :
و إنى لعفّ الفقر ملتمس الغنى * و تارك شكل لا يوافقه شكلى
و شكلى شكل لا يقوم بمثله * من الناس إلّا كلّ ذى ثقة مثلى
ولى نيقة فى المجد و البذل لم يكن * تأنقها فيمن مضى أحد قبلى
و أجعل مالى دون عرضى جنّة * لنفسى و أستغنى بما كان من فضلى
و ما ضرّنى إن سار سعد بأهله * و أفردنى فى الدار ليس معى أهلى
سيكفى ابتنائى المجد سعد بن حشرج * و أحمل عنكم كلّ ما ضاع من ثقل
هامش
- شتر تو .