تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
و با او چون اسير برخورد نكردم ] . « 1 » ديگ مسى او كه گوشت شتران كشته شده را در آن مىپخت ، هرگز از روى سنگهاى پايه آن پايين نيامد . « 2 » هركدام از اين سنگها نامى داشتند ، يكى از آنها ثفال و ديگرى مشبعه و ربله و ديگرى هواد نام داشت . هنگامى كه هلال ماه رجب ، كه در زمان جاهليت در ميان مضر عظيم و بزرگ بود ، آشكار مىشد ، او در هر روز از اين ماه شتر يا گوسفندى را مىكشت و مردمى را كه از اطراف آمده « 3 » بودند غذا مىداد و سير مىكرد . مادرش النوار « 4 » وقتى او را حامله بود در خواب ديد كسى به او مىگفت : « فرزند تو پسر است و به او حاتم گويند . چون در بخشش وجود ، ضرب‌المثل و يكتا مىشود . ما او را براى تو مىپسنديم . در زمان قحطى ، مردم گرسنه به سوى او مىآيند بدون اينكه دعوت شده باشند و او بىواهمه همهء آن گرسنگان و ناتوانان را سير و توانمند مىگرداند » . مادرش گفت البته حاتم را دوست دارم تا اينكه حاتم به دنيا آمد . وقتى او رشد كرد و بزرگ شد ، با غذاى خود از خانه خارج مىگشت . اگر كسى را نمىيافت كه با او در غذا خوردن شريك شود ، آن را كنار مىگذاشت . پس وقتى كه پدرش ، عبد الله او را اين‌گونه ديد كه غذايش را مىبخشد ، به او گفت : اين شتر را ببر . حاتم خارج شد تا شتر را بچراند . پدرش كنيز ، اسب و كره اسب يك ساله‌اى نيز به او داد . پس با شتر بيرون آمد و شروع به گشتن كرد تا گروهى را بيابد و شتر را پى كند و آنان را ( با گوشت آن ) سير كند ؛ اما كسى را نيافت . مسيرى را پيمود و در آنجا ايستاد . باز هم كسى را نيافت . در حال جستجو ، ناگهان چشمش بر سوارهايى افتاد كه از روبه‌رو مىآمدند . آنان به او رسيدند و گفتند : اى جوان ، آيا كسى را مىشناسى كه از ما پذيرايى كند ؟ حاتم گفت : آيا از من سؤال مىكنيد كه كسى را براى پذيرايى مىشناسم ، در حالىكه اين شتر را مىبينيد ؟ نعمت و
هامش
( 1 ) . اين بيت از قصيهء بلندى در ديوانش 84 آمده است . ( 2 ) . اين ماجرا را ابن قتيبة در الشعراء آورده است . ( 3 ) . متن اين‌روايت در الأغانى 17 / 366 آمده است . ( 4 ) . نام مادرش در تمام منابع عتبة است . الشعر و الشعراء ، الأغانى و مجمع الامثال 16 و خزانة الادب 4 / 166 . نوار در الشعر و الشعراء 166 نام زن اوست و نويسنده الأغانى هيچ كدام از اين اسامى را در روايت خود عنوان نكرده است .
الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 367 | زبير بن بكار / اصغر قائدان