شنيده است كه گفت « 1 » :
مردى كه به او ابو البخترى گفته مىشد ، همراه گروهى از قوم خود به مسافرت مىرفت . از كنار قبر حاتم « 2 » در مكانى كه به آن تبعه گفته مىشد ، گذشت . اطراف آن بتهايى چون زنان بود كه از سنگ ساخته شده بودند . « 3 » در آنجا فرود آمدند و ابو البخترى تمام شب را آنجا ماند و با صداى بلند فرياد مىزد : اى ابا جعفر « 4 » ، ميهمانانت را پذيرايى كن ؛ همراهانش وى را مسخره مىكردند . راوى گويد در سياهى شب فريادى برآمد : صبر كنيد ، چگونه با استخوانهاى پوسيده سخن مىگوييد ؟ صدايى در پاسخ به او گفت : آيا گمان مىكنى كه كسى نبايد نزد او فرود آيد ، مگر آنكه از او پذيرايى كنند ؟ پاسخ داد :
بخواب ، به زودى از تو پذيرايى خواهد كرد . در پايان شب ابو البخترى برخاست ، در حالىكه ترسيده بود . با صداى بلند فرياد مىزد : او رفت ، او رفت . اصحابش به او گفتند : واى بر تو ، چه بدبختى و مصيبتى به تو رسيد ؟ پاسخ داد : به خدا سوگند ، در حالى كه او ( حاتم ) را نگاه مىكردم از قبرش با شمشير برخاست و شترم را كشت . گفتند : به خدا سوگند ، دروغ مىگويى . مرده از قبر بيرون نمىآيد . او گفت : بله ، اما به خدا سوگند ، بيرون آمد و آن كار را كرد . آنان به شتر مادّهء او نگاه كردند ، ديدند كه پى شده و ديگر برنمىخيزد . گفتند : به خدا سوگند ، او شتر را كشت و از تو پذيرايى كرد . در پايان روز ، افراد ديگرى نيز در كنار آنها آمدند و از گوشت شتر خوردند . سپس روز را به پايان برده ، به سوى سرزمين طى به حركت درآمدند و رفتند . در اين هنگام به سوارى كه به سوى آنان مىآمد نگاه كردند ، وقتى نزديك شد ديدند كه او عدى بن حاتم است كه بر شتر زيباى سياهرنگى سوار و آن را با طنابى كه به گردنش بسته است همراه خود آورد تا به آنان رسيد . گفت : شما كسانى هستيد كه در كنار قبر حاتم فرود آمديد ؟ گفتند : بله . گفت :
هامش
( 1 ) . اينروايت در الأغانى 17 / 374 به شكل متواتر از زبير ؛ الشعر و الشعراء ص 70 ؛ تهذيب ابن عساكر 3 / 428 و الخزانة 1 / 494 آمده است .
( 2 ) . منظور حاتم بن عبد الله بن سعيد بن حشرج بن امرؤ العيش بن عدى بن اخرم . . . بن طئ معروف به حاتم طايى بخشندهء پرآوازهء عرب است . - م
( 3 ) . به همين صورت در ديوان او چاپ شده است ، ص 30 .
( 4 ) . لقب حاتم طايى .