ياسر نقل كرد و گفت :
صقب النهدى « 1 » به همراه دو نفر از افراد قبيلهاش ، براء بن عمرو و حارث بن مازن ، كه انسانهاى نجيبى بودند بر نعمان بن منذر وارد شدند . صقب دهانش كوچك ، كوتاه قد ، سياهچهره و يك چشمش نابينا بود . آنها در صحن قصر نعمان نشستند . نعمان كه از منزلت صقب و جايگاهش در ميان قبيلهء او آگاه بود ، به نگهبان گفت : به صقب اجازهء ورود بده . راوى گويد : نگهبان به مردى بلندقامت و قوىهيكل ، كه گمان كرد صقب باشد ، گفت داخل شو . وقتى داخل شد ، نعمان به او گفت : تو صقب هستى ؟ پاسخ داد :
خير ، من براء بن عمرو نهدى هستم . پاسخ داد : بنشين . پس نشست . نعمان دستور داد برايش شير بياورند . او آن را نوشيد و نعمان به نگهبان گفت : صقب را وارد كن . نگهبان بيرون آمد و فرد تنومند ديگرى را ديد و گفت : وارد شو . او نيز وارد قصر شد و گفت : آيا تو صقبى ؟ مرد پاسخ داد : خير ، من حارث بن مازن نهدى هستم . نعمان گفت بنشين . بعد براى او شير خواست و او نوشيد . نعمان گفت : به صقب اجازهء ورود دهيد . او را وارد كردند . وقتى داخل شد و نعمان او را ديد ، چشمانش را از او برگرداند و گفت : آيا تو صقب هستى ؟ و سه بار اين سؤال را تكرار كرد . صقب گفت : بله . نعمان گفت : شنيدن نام يك معيدى ( يك فرد كوچك اهل معد ) از ديدنش بهتر است . « 2 »
صقب گفت : از ناسزاگويى پرهيز كن ، انسانها ظرف نيستند كه در آنها آب ريخته شود .
وجود انسان به دو عضو كوچك زبان و قلبش بستگى دارد . اگر سخن گويد ، به زبان است و اگر جنگ كند ، به قلب و روح . نعمان گفت : اين نظر شماست . پس در كارهايت چگونه رفتار مىكنى ؟ صقب گفت : كارهاى پيچيده را راحت و كارهاى كوچك را با دقت انجام مىدهم . كارها را به سوى پيشرفت و تحول مىبرم . سپس به آن تحول مىنگرم و كسى كه بدون در نظر گرفتن عاقبت كارى ، آن را انجام دهد ، خردمند نيست . نعمان گفت : در مورد
هامش
( 1 ) . ابن دريد در الاشتقاق ص 320 گويد : نام صقب ، خثيم بن عمرو بود . او در رأس گروهى از قبيلهء بنى نهد به نزد نعمان وارد شد . گفتهاند : شايد نامش براء بن عمرو باشد .
( 2 ) . مثل معروفى است كه آن را ميدانى 1 / 118 ذكر كرده است . اين خبر منسوب به منذر بن ماء السماء است و نام شخصى كه در آن حادثه بوده ، شقة بن ضمره و براساس خبر البيان و التبيين 1 / 171 آن را ضمرة بن ضمره ناميدهاند . همچنين رك : اللسان ( معد )