سروده است :
لعمرك ما الأشراف فى كل بلدة * و إن عظموا للفضل إلّا صنائع
ترى عظماء الناس للفضل خشّعا * إذا ما بدا و الفضل للّه خاشع
تواضع لمّا زاده اللّه رفعة * و كل عزيز عنده متواضع
[ به جان تو سوگند كه اشراف و بزرگان هر شهرى هر چقدر هم كه بزرگ و عظيم باشند در برابر فضل بن ربيع صنعتگرى بيش نيستند . تو انسانهاى با فضيلت را مىبينى كه براى فضل فروتن هستند ، و فضل براى خدا خاشع و فروتن است ، تواضع و فروتنى او براى اين است كه خداوند مرتبهاش را رفيع گردانده است ؛ چرا كه هر صاحب عزت نزد خداوند فروتن است ] .
237 . شعر ديگرى از زبير
زبير برايم سرود :
لم يكن حادث يشتّت شعبا * لا و لا وحشة تجرّ التجافى
فتعالوا نردّ حلو التصافى * و نميت الجفاء بالألطاف
[ اتفاقى نيفتاده است كه قوم پراكنده شوند و نه وحشتى كه قابل جمع كردن و از ميان رفتن نباشد . پس بياييد شيرينى صفا و صميميت را به شما بازگردانيم و ستم را با لطف و نيكى بميرانيم ] .
238 . شعر برخى از مردم مدينه دربارهء موالى
زبير گويد گروهى از اهالى مدينه اين شعر را برايم سرودند :
إذا شئت أن تلقى بنانا مخضّبا * و عينين دعجاوين فالق المواليا
و ما بالموالى من دناة تعيبهم * و لا قصر عن أن ينالوا المعاليا
يقولون مولاة فلا تقربنّها * ألا ليتنا كنا جميعا مواليا
[ اگر مىخواهى كه انگشتان حنا بسته و چشمهاى سياه سرمه كشيده را ببينى ، موالى « 1 » را
هامش
( 1 ) . موالى در حقيقت به غير عربها گفته مىشد كه بايد به پيوند با فرد يا خاندانى از عرب مىپرداختند تا از -