قطعهاى طلا به من داد و گفت : اين را به فروش و غذايى براى جشن عروسى و وليمه تهيه كن . على عليه السّلام گفت : به سوى اجتماع انصار و نزد محمد بن مسلمه « 1 » ، كه تازه از غذا خوردنش فارغ شده بود ، رفتم . به او گفتم : اين قطعه را در برابر طعامى مىفروشم .
پس به من غذا داد و در اين حال پرسيد : تو كيستى ؟ پاسخ دادم : على بن ابيطالب . او پرسيد : پسرعموى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ؟ گفتم : بله . او پرسيد : اين غذا براى چه مراسمى است ؟ گفتم : مىخواهم ازدواج كنم . او پرسيد : با چه كسى ؟ گفتم : با دختر رسول خدا . او گفت : اين غذا و اين هم قطعهء طلا ، هر دو از آن تو . آن را گرفتم و برگشتم . فاميل و خانوادهام در كنارم جمع شدند . خانهء فاطمه در دست حارث بن نعمان بود . فاطمه عليها السّلام از او خواست تا آن رابرگرداند . على نيز به فاطمه گفت : من از حارثه شرم دارم كه براى ازدواج ما از خانه منتقل شود . وقتى كه حارث اين مطلب را شنيد ، از آنجا منتقل شد و فاطمه در آنجا ساكن گرديد . « 2 »
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله انصار را به خانهء آن دو آوردند و از خداوند براى آنها بركت خواستند .
سپس آنان در اطراف پيامبر حلقه زدند و آن حضرت نعمتهاى الهى را برايشان يادآور شد و آنان را كه با فرزندانشان نزد او گرد آمده بودند ، ارشاد كرد و بيم داد .
232 . شعر براى كنانة بن ابى الحقيق يهودى
زبير اين اشعار را از قول محمد بن حسن برايم سرود و گفت :
از عبد الرحمن بن ابى الزناد شنيدم كه اين اشعار را براى كنانة بن أبى الحقيق « 3 » يهودى سرود :
هامش
( 1 ) . محمد بن مسلمة بن سلمة انصارى اوسى در جنگ بدر و چند جنگ ديگر در مدينه بود . از فتنههاى زمان خود دورى كرد . او جنگ جمل و صفين را نديد و در سال 43 درگذشت . ( شرح حالش در الاستيعاب 3 / 315 و الاصابة 3 / 364 آمده است ) .
( 2 ) . در الاصابة آمده است : اين خبر به گوش حارث رسيد و آمد و گفت : اى رسول خدا ، به خدا سوگند كه برايم بسيار دوستداشتنى است كه مرا برگزيدند . رسول خدا فرمود : راست گفتى ، خداوند به تو بركت دهد .
( 3 ) . كنانة بن ربيع بن ابى الحقيق از بنى نضير و از يهوديان يثرب بود كه در توطئهچينى بر ضد اسلام و مسلمين در زمان پيامبر دخالت داشت . به شرح حال او در المرزبانى 246 رجوع كنيد كه در آنجا ابيات 3 - 5 آمده و در الأغانى 21 / 92 و ابن هشام نيز در چند جا آورده است .