تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
هم در اين‌جايگاه خواهى بود . گروهى هستند كه به مدح و ذم مشغول هستند . اگر توانستى در منصبى كه در اختيار دارى ، از اعمال نيكو توشه‌اى براى خود فراهم آورى و خوبىها را ترويج كنى ، چنين كن . ابن سماك گويد : آنگاه من برگشتم .

229 . على ( ع ) و يهودى صاحب دلو

زبير از ابو غزيه ، از محمد بن اسحاق ، از يزيد بن زياد ، از محمد بن كعب قرظى گفت كه از على بن ابيطالب عليه السّلام شنيدم كه مىگفت : در بامداد يكى از روزهاى زمستانى به شدت احساس گرسنگى مىكردم . به خدا سوگند ، اگر در خانهء پيامبر صلّى اللّه عليه و آله طعامى بود ، آن را مىخوردم . پوست دباغى شده‌اى را آوردم . بعد آن را با برگ بافتهء درخت خرما محكم كردم . كوشيدم كارى بيابم ، شايد چيزى براى خوردن به دست آورم . از كنار يك فرد يهودى كه بالاى ديوار بود گذشتم . او با دستش از سوراخى كه در كنار ديوار بود ، آب بيرون مىكشيد . او را صدا زدم . گفت : اى اعرابى ، آيا دنبال كارى هستى ؟ آيا در مقابل هر دلو آب يك خرما مىگيرى ؟ گفتم : بله ، در را باز كن . در را برايم باز كرد . داخل شدم . به من دلوى داد . با هر دلو آبى كه بيرون مىآوردم خرمايى مىگرفتم تا اينكه دستانم از خرما پر شد . دلو را به او برگرداندم و گفتم كافى است و خدا را شكر كردم و از آبى كه با دست خود بيرون كشيده بودم ، نوشيدم . بعد برگشتم . در اين حال پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را كه در كنار مردم در مسجد نشسته بود ، ديدم . در مقابلش نشستم . در اين زمان مصعب بن عمير « 1 » با ردايى كه با خز بافته شده بود ، بر او وارد شد . او آمد در حالىكه مردم با دقّت او را مىنگريستند . مصعب در كنار ساير مردم نشست . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را ديد . پيامبر در مورد نعمتهايى كه داشت و تلاشهايى كه در راه اسلام انجام داده بود صحبت مىكرد . در اين هنگام اشك از چشم پيامبر جارى شد و گفت : شكايت مىكرديد از اينكه يكى از شما صبح را تا شام با لنگى سر مىكرد و
هامش
( 1 ) . مصعب بن عمير بن هاشم عبدرى يكى از نخستين افرادى است كه به اسلام گرويد . او جوان زيبا و خوش‌سيماى مكه بود كه پدرش او را بسيار دوست داشت و مادرش بهترين لباسها را به تن او مىكرد . او خوشبوترين ساكن مكه بود . در روز جنگ احد در حالىكه پرچمدار سپاه مسلمين بود به شهادت رسيد .
الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 329 | زبير بن بكار / اصغر قائدان