228 . نصيحت ابن سماك به هارون
زبير از عمويش ، مصعب بن عبد الله ، از پدربزرگش عبد الله بن مصعب روايت كرد :
ابن سماك « 1 » در زمان هارونالرشيد ، در ماه رمضان بر خليفه وارد شد ، در حالىكه كسى جز يحيى بن خالد برمكى نزد او نبود . امير المؤمنين گفت : اى پسر سمّاك ، امير المؤمنين در هنگامى كه وليعهد بود ، هيچگاه ياد تو را فراموش نمىكرد و اكنون كه به خلافت نشسته است ، دوست دارد تو در اين ماه در كنارش باشى ؛ زيرا از شايستگىها و خوبىهاى تو به او خبرهايى رسيده است . ابن سمّاك گفت : اما دربارهء سخن امير المؤمنين در مورد تزكيه و پاكى نفس ما ، بايد بگويم كه اين پوششى است از جانب خداوند بر ما .
اى امير المؤمنين ، به خدا سوگند ، اگر مردم تنها از يك گناه ما آگاه شوند ، برايم روشن است كه هيچ قلبى بر محبّت ما نمىماند و زبان از مدح ما فروماند . من مىترسم كه از اين پردهپوشى ( گناهانم ) به فتنه و گمراهى افتم و از اين مدح و نيايش مغرور شوم و اينكه با اين دو عامل به هلاكت اندر افتم و در شكر و سپاس نسبت به آن دو نعمت عاجز باشم .
بعد ابن سماك خاموش شد . امير المؤمنين گفت : ابن سماك ، سخنت را ادامه بده .
ابن سماك گويد : من قصد داشتم سخنى را كه مدتها آماده كرده بودم به زبان آورم ، اما به خدا سوگند ، فراموش كردم . لذا گفتم : اى امير المؤمنين ، خداوند تبارك و تعالى بر خلافت كسى جز تو بر بندگانش راضى و جز به اطاعتكردن از فرامين او خشنود نمىشود و اين تنها عاملى است كه خدا را از تو خشنود مىكند . تو پسرعموى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و شايستهترين مردم براى خلافت هستى . اى امير المؤمنين ، كسى كه بخواهد در زمانى كه فرصت دارد و قبل از فرارسيدن اجل ، خودش را آزاد سازد ، بايد نفسش را ( از قيود ) برهاند . اى امير المؤمنين ، هركس كه حلاوت دنيا را با روىآوردن به آن چشيد ، در آخرت به سبب دورى از آن ، تلخى آن را خواهد چشيد و اين دو مزه باهم در عذاب و تلخى آن يكسان نيستند . اى امير المؤمنين ، به خدا سوگند ، اگر فردا به بهشت
هامش
( 1 ) . ابو العباس محمد بن صبيح ، مولاى قوم بنى عجيل ، واعظ و راوى كوفى ، در زمان هارون الرشيد وارد بغداد شد و مدتها به وعظ پرداخت . مدتى در بغداد اقامت كرد ، بعد به كوفه برگشت و در 183 ق از دنيا رفت . ( تاريخ بغداد 2895 و صفة الصفوة 3 / 105 )