205 . نظر عبد الملك دربارهء ربيع بن ضبع
زبير از جهم بن سعده برايم نقل كرد و گفت : پدرم به من خبر داد :
عبد الملك بن مروان به ربيع بن ضبع بن وهب بن بغيض بن مالك بن سعد بن عدى بن فزاره « 1 » گفت : شكر مىكنم خداى را كه اجل مرا به تأخير انداخت تا بتوانم تو را ( ربيع ) ديدار و زيارت كنم .
206 . گفتوگو بين عبد الملك و ربيع بن ضبع
و گويد :
ربيع بن ضبع هنگامى كه با هيأتى نزد عبد الملك آمد ، برخاست و اين شعر را سرود :
ثلاث مئين من سنىّ فقد مضت * و ها أنا ذا قد أرتجى مرّ رابع
[ سيصد سال از عمرم گذشت و اميدوارم كه سدهء چهارم هم بگذرد ] .
عبد الملك به او گفت : اى ربيع ، در اين مدت چه ديدى ؟ گفت : شاهد بودم كه جدم عدىّ بن فزاره در جريان حملهء ابرههء اول ، كه حميريان را براى تخريب بيت الله الحرام فرستاده بود ، سياهان را جمع و آماده مىكرد و شاهد بودم كه سياهان سرزمين يمن و اطراف آن را فتح كردند مگر كسانى از حمير كه به كوهها پناه گرفتند و قبايل كنانه و خزاعه و خندف را قصى بن كلاب گرد هم آورد وقتى كه از جدّه مهاجرت كردند .
عبد الملك گفت : تو در آن روز اى ربيع چه مىكردى ؟
گفت : اى امير المؤمنين من به هنگام نداى منادى از همه سريعتر و چابكتر در گرفتن دهانهء اسبم و كاملتر از همه در سلاحم گرديدم .
جهم براى ربيع بن ضبع چنين سرود :
الا ابلغ بنىّ بنى ربيع * فأشرار البنين لهم فداء
و انى قد كبرت و رقّ عظمى * فلا يغرركم منى النساء
و انّ كنائنى لنساء صدق * و ما عقّ البنون و لا اساؤا
هامش
( 1 ) . شرح حال او را در الاصابه 1 / 510 آمده است . او با امرى القيس مشاعره مىكرد ( الأغانى ، 8 / 72 )