على گويد : بعد از آن همواره به فكر آن نصرانى بودم تا اينكه روزى او را ديدم . به غلام خود دستور دادم او را نزد من آورد . سپس او را به خانهام بردم و از او سؤالهايى كردم . از جمله گفتم : خلفاى بنى مروان را يكى پس از ديگرى براى من بشمار . او نيز نام يك يك آنان را برايم گفت تا به نام مروان بن محمد رسيد . به او گفتم بعد از او چه كسى خليفه خواهد شد . گفت فرزند تو ابن حارثيه « 1 » ؛ در آن روز همسرم به او باردار بود .
210 . عمر بن عبد العزيز دايى اوست
زبير از عمر بن ابى بكر ، از عبد الله بن ابى عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر نقل كرد :
وقتى عبد العزيز بن وليد بن عبد الملك « 2 » ولايت دمشق را يافت ، هيچكس در ميان بنىاميه از او كوچكتر نبود . مردم دمشق گفتند : اين جوان است و براساس آنچه به ما رسيده است ، به ادارهء امور علم و آگاهى ندارد . در آن هنگام مردى ايستاد و به سوى او رفت و گفت « 3 » : اى امير ! خداوند تو را به سلامت دارد ؛ من نكتهاى برايت دارم .
عبد العزيز گفت : اى كاش اين نكته و نصيحت كه براى من دارى ، از من به تو مىشد .
آن مرد گفت : من همسايهاى دارم كه مرزدار است و مرز را رها كرده و گناهكار است .
امير به او گفت : اى مرد چرا از خدا نمىترسى ؛ چرا امير خود را تكريم و تعظيم نمىكنى و خود را در پناه او قرار نمىدهى ؟ آيا مىخواهى من به سخن تو رسيدگى كنم ؟
پس شرط آن اين است كه اگر درست گفته باشى ، هيچ سودى از من به تو نمىرسد ؛ اما اگر دروغ گفته باشى ، تو را مجازات مىكنم ؛ يا اينكه بخواهى من تو را نصيحت كنم . آن
هامش
( 1 ) . منظور او ابا العباس سفاح عبد الله بن محمد است . يعنى نخستين خليفه بنى عباس كه مادرش ريطه حارثيه بود . با او در روز جمعه سيزده شب مانده به پايان ربيع الاول 132 ق بيعت شد . ( المعارف 372 )
* اينروايت همانند ساير رواياتى كه از محمد بن عباس نقل شده است به نظر مىرسد تنها براى حقانيت خاندان عباسيان و خلافت آنها ساخته شده باشد ؛ زيرا راوى آن محمد بن على است ، كه دعوت عباسيان را آغاز كرد . - م
( 2 ) . ابو الاصبغ عبد العزيز بن وليد بن عبد الملك اموى پسر خواهر عمر بن عبد العزيز بود كه از جانب پدر به حكومت دمشق گمارده شد . ( تاريخ الاسلام 4 / 51 )
( 3 ) . در العقد الفريد 1 / 192 ، داستانى نظير اين نقل شده كه البته به وليد بن عبد الملك ، وقتى حاكم دمشق از جانب پدرش شد ، منتسب شده است .