ألا إنّ الشباب ثياب لبس * و ما الأموال إلا كالطلال
و ما أدرى و إن جامعت قوما * أفيهم رغبتى أم فى الزيال
و حاملة و ما تدرى أفيه * يكون نجاحها أم فى الحيال
لعلّك يا ابن فرخ اللؤم تنمى * تروم الراسيات من الجبال
فإنّك لن تنال المجد حتى * تردّ الماضيات من الليالى
أبى مضر الذى حدّثت عنه * و كان ربيعة الأثرين خالى
و إنى حين أنسب من تميم * لفى الشمّ الشماريخ الطوال
و آبائى بنو عدس بن زيد * و خالى البشر ، بشر بنى هلال
كسانى غرّتى عمرو بن عمرو * و ردّانى زرارة بالفعال
كفانا حاجب كسرى و قوما * هم البيض الكرام ذو و السبال
و سار عطارد حتى أتاهم * فأعطوه المنى غير انتحال
[ اگر جوانى ، فرسودنى و نابودشدنى است ، پس هر چيزى كه اسمش به گوش تو خورد ، جز خداوند مهربان نابودشدنى است . هان ! بدان كه جوانى چون لباس ، پوشيدنى است و دارايىها چيزى جز خرابهها نيستند كه به جا مىمانند و من نمىدانم كه اگر به قومى پيوستم ، آيا آنها به من علاقه پيدا مىكنند يا به نيست و نابود شدنم مىانديشند . مثل زن حاملهاى ( كه تازه باردار شده ) نمىداند نجاتش در بچهدار شدنش است يا در عقيم بودن .
شايد كه تو ، اى بچه جوجه ، اندكى رشد كنى ولى من بر استوارترين كوهها مشرف هستم . پس همانا تو به بزرگى نمىرسى مگر اينكه شبهاى ( روزگار ) گذشته را بازگردانى .
پدرم مضر است ، همو كه دربارهاش برايم سخنها گفتهاند و ربيعهء داييم بود . من هنگامى كه به تميم منسوب مىشوم ، همانا در ميان درختان بلند و پرشاخه و نسبهاى بزرگ جاى دارم . پدرانم فرزندان عدس بن زيد هستند و داييم بشر است ، بشر بنى هلال . عمرو بن عمرو لباس غرور و زرارة هم اعمال نيك را چون ردايى بر من پوشانيد . كسرى ( خسروپرويز ) و مردمانى كه آنها سپيدكردار و بخشنده و باهيبت هستند ما را كفايت مىكنند و عطارد رفت تا به نزد كسرى و اطرافيانش رسيد . پس آنها خواستهاش را بدون هيچ كم و كاستى اجابت كردند ] .