شيّد المجد بالفعال فأضحى * و هو من دون مرتقاه العنان
إنّ وصفى و مشهدى و مقامى * لكرهن تهابه الأركان
[ آگاه باش كه برادرت در خواب غفلت فرو نرفته است بلكه هشيار و بيدار است ( و نسبت به ملامتهاى تو غافل نيست ) همانا جدّ من كه نسبتم به او مىرسد كسى است كه در ميان مردمان ، مانند شب مهتابى بود . ماه بدر و درخشانى كه هنگام آشكار شدن هيچ چيزى بدون جلوهگرى و نورافشانى او به چشم نخواهد آمد . همانا عمر و عامر پدران و اجداد ما هستند كه حسان ( پدرت ) مجد و بزرگى را از آن دو به ارث برده است . بناى مجدد و بزرگى را با كارهاى حسنه و پسنديده ساخت و محكم كرد و ابرها پايينتر از قدمگاه و جايگاه او هستند ، همانا من از فروريختن پايههاى اين بنا مىترسم ] .
راوى گويد : سپس نعمان بن بشير بر معاويه وارد شد و گفت : به سعد نوشتى كه ابن حكم و ابن حسان را تازيانه بزند ، او اين كار را نكرد ، پس هنگامى كه برادرش مروان وارد شد ، ابن حسان را زد و برادرش ( عبد الرحمن بن حكم ) را رها كرد . گفت : چه مىخواهى ؟ گفت : مىخواهم كه او را همانطورى كه نوشتى و فرمان دادى شلّاق بزنى .
راوى گويد : سپس معاويه قاطعانه به مروان نوشت و مردى را نيز آزاد كرد تا عبد الرحمن بن حكم را يكصد ضربه شلّاق بزند و براى ابن حسان نيز ردايى فرستاد .
راوى گويد : هنگامى كه پيغام به مروان رسيد بر عليه ابن حسان كه زندانى بود توطئه كرد و به او گفت : من جاى پدر تو هستم و مىخواهم تو را از زندان بيرون بياورم و بدان كه كارى كه در حق تو كردم به خاطر ادب كردن تو بود و از بابت آن معذرت مىخواهم .
ابن حسان گفت : ابن زرقاء ( مروان ) را در اين باره چه شده است ؟ به خدا سوگند اين نيست مگر به خاطر چيزى كه به او رسيده و او از قبول آن امتناع كرد . پس پيك به سوى مروان آمد و لباس خلعتى امير را به او داد . پيك را برگرداند ولى لباس را نپذيرفت و آن لباس را توى باغ انداخت . به او گفتند : آيا لباس امير المؤمنين ( معاويه ) را به باغ ( و صحرا ) پرت مىكنى ؟ گفت : آرى . چكار با آن بكنم ؟
قوم و خويش و اطرافيان ابن حسان نزد او آمده و خبرها را براى او گفتند ، سپس او گفت : من نيك دانستم كه او اين كار را نمىكند مگر به خاطر كارى و امرى كه پيش آمده ،