سپس عبد الرحمن بن حكم پاسخ داد :
و للأنصار أكل فى قراها * لخبث المطعمات من الدجاج
و أربى من خمير هم و أبقى * على لؤم الهوان من الرتاج
[ طعام و خوراك انصار در روستاهايشان آلودهترين خوراكى مرغها است كه از خمير آن غذا مىپزند و ( بوى ) اين پستى و بىآبرويى بر دروازه شهرشان باقى مىماند ] .
عبد الرحمن بن حسان پاسخ داد :
كان أبى لكم فى الكفر نكلا * و فى الإسلام كنت لكم علاطا
لقد أدركت عندكم حديثا * و ما تضعون فى بيت بساطا
و ما لنساءكم إذ ذاك رقم * سوى أدم تشقّقه رهاطا
و لا لجميعهم إلّا رداء * قد اشترطوا للبسته اشتراطا
صغير الرأس ليس بذى اتّساع * و لو شقّوه أعجل أن يخاطا
[ پدرم در عصر جاهليت و كفر ، همانند لگامى براى شما بازدارنده بود ؛ در حالىكه من در عصر اسلام طناب گردن شتر شما هستم كه آن را به جلو سوق مىدهم . سخنان و اقوال شما را درك مىكنم و همچنين از حال و روز شما و وسايل زندگيتان كاملا باخبرم . آن زمان براى زنانتان هيچ آب و رنگى نبود جز صورتهايى با پوستهاى شكسته و چروكيده و همهء آنها جز يك لباس نداشتند كه براى پوشيدن آن نيز ناگزير به شرط گذاشتن بودند .
سرها و ذهنهاى كوچك ظرفيت افزايش را ندارد و اگر آنها را دو تكه كنند ، براى چسبيدن به هم تعجيل مىكنند ] . « 1 »
و نيز سرود :
حدّث حديثك إذ أتاك بعيبة * رجل يظنّك صالحا و أمينا
فبقرتها بقر الحوار بمعول * يدعا لوجد مذلّقا مسنونا
إنّ اللعين أبوك فارم عظامه * إن ترم ترم مخلّجا مجنونا
يمسى خميص البطن من عمل التقى * و يظلّ من عمل الخبيث بطينا
هامش
( 1 ) . تعبير كنايهآميز به عبد الرحمن بن حكم است كه به خود و قبيلهاش فخر مىفروشد .