تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧

140 . شعر عبد الرحمن و آوازه‌خوانان

زبير برايم از عمويم مصعب بن عبد الله از پدرش عبد الله بن مصعب ، از هشام ، از عروه ، از پدرش نقل كرد : عثمان در زمان خلافت خود ضيافت و ميهمانى ترتيب داد و اصحاب رسول الله صلّى اللّه عليه و آله را در آن دعوت كرد . حسان بن ثابت نيز در ميان آنان بود در حالىكه چشمش كور شده و فرزندش عبد الرحمن او را همراهى مىكرد . راوى گويد : وقتى غذا آوردند حسان به فرزندش عبد الرحمن گفت غذا را با يك دست بخورم يا دو دست ؟ وقتى گفت با دو دست ، او غذا را نخورد و كنار نشست . هشام از پدرش عروه نقل مىكند ، در اين ضيافت دو آوازه‌خوان هم بودند ، عبد الرحمن بن حسان با اشاره به ايشان اين شعر را خواند و آنان نيز خواندند :
أنظر نهارا بباب جلّق هل * تؤنس دون البلقاء من أحد ؟
[ ( روشنايى ) روز را بر دروازهء دمشق بنگر ( ببين ) آيا جز رنگ سياه و سفيد چيز ديگرى مىبينى ؟ ( اوضاع شهر نابسامان و آدمها خاكسترى رنگ هستند ) ] . راوى مىگويد : حسان گريست و آنان كه با شعر فرزندش آواز خواندند ، نيز گريستند .

141 . هجو بين عبد الرحمن بن حسان و عبد الرحمن بن حكم

زبير از ابو الحسن اثرم از هشام بن كلينى روايت كرد كه اسحاق و خالد فرزندان سعيد بن عاص از پدرشان نقل كردند : اولين زمانى كه بين عبد الرحمن بن حكم و عبد الرحمن بن حسان هجو انجام شد در زمان معاويه بود ، آن دو در مدينه بودند كه حاكم آن مروان بن حكم بود . وقتى حسان براى شكار با سگانش خارج مىشد ، ابن حكم گفت :
أزجر كلابك إنها قلطيّة * بقع و مثل كلابكم لم تصطد
[ سگهايت را دور كن ( چرا كه ) آنها سياه و سفيد هستند و ( به نشانهء حمله يا دفاع ) پوست بدن خود را پر از هوا كرده تا بزرگتر و قوىتر جلوه كنند ولى اين كار بيهوده است چون