اهل نجد مىرسانيد ؟ من نمىدانم كه حسان و پسرش چه كسانى هستند همچنين مادر اين زاده شده در يثرب را هم نمىشناسم . هنگامى كه گفتههاى او به وسيلهء يك پيك سرمازده و در طول يك ماه به من رسيد او را در مجد و عظمت آنقدر بالا بردم تا اينكه آن را به نسبى دور از مجد و بزرگوارى رساندم . ( با تمسخر ) ] .
زبير برايم گفت : اثرم از ابى عبيده برايم نقل كرد : نجاشى بر آنان ( در هجو ) چيره شد .
راوى گويد : حسان در آن موقع پيرمردى كور بود ، عبد الرحمن فرزندش آنان را اينگونه هجو كرد .
أمّا الحماس فإنى غير شاتمهم * لا هم كرام و لا عرضى لهم خطر
أولاد حام فلا تلقى لهم شبها * إلا التّيوس على أقفائها الشعر
[ اما بنى حماس ، من آنها را هجو و ملامت نمىكنم ( چون آنها عددى نيستند ) نه آنها انسانهاى باكرامتى هستند و نه آبرو و شرف من از ناحيهء آنها تهديد مىشود . آنان فرزندان حام هستند و تو به جز بزغالههايى كه بر پشتشان مو روئيده نظير و شبيهى براى آنان نمىيابى ] .
و گفت :
ألا أبلغ بنى ديّان عنّى * مغلغلة و رهط بنى قيان
و أبلغ كلّ منتخب هواء * رحيب الجوف من عبد المدان
ميامس غزّة و رماح غاب * خفاف لا تقوم بها اليدان
تفاقدتم علام هجوتمونى * و لم أظلم و لم أخلس لسانى
[ هان ! اى پيك سواره نامه و پيغام مرا به قبيلهء بنى ديّان و قوم بنى قيان برسان . و به هر هواپرست شكمپرستى از قبيلهء عبد مدان بگو كه : نيزههاى نيزارها چيزهاى سبكى هستند كه هيچكس اقدام به درو آنها نمىكند . ( انشاء الله ) كه همديگر را از دست بدهيد ( داغ يكديگر را ببينيد ) به خاطر چه چيزى مرا هجو كرديد در حالىكه من نه ظلمى كرده بودم و نه بدزبانىاى در حق كسى روا داشتم ] .
راوى گويد : وقتى به نجاشى خبر رسيد كه حسان او را هجو كرده است ، او نيز چنين سرود :