هنگامى كه بهيس اين شعر را شنيد ، ترشروى شد و گفت : اى آل هوازن ، خانه و خيمهاى نماند مگر اينكه همه ويران شد . چيزى نمىبينم مگر پاهاى شتر نجاشى . او ( بهيس ) ستونهاى خيمهاش را برچيد و از آنجا خارج شد و پيروانش نيز به دنبالش رفتند . تا اينكه مردى از بنى قارب بن اسود ثقفى آمد و او را بر اسب خود سوار كرد .
راوى گويد : او با سرعت رفت تا بر قوم خود پيشى گرفت . پس نجاشى ، انصار را اينگونه خطاب كرد :
و هل أنتم إلّا كأبناء نهشل * و آل فقيم قتّلوا و مجاشع
بذنب سويد و هو من آل دارم * لزيد بن عبد اللّه و الأمر جامع
[ آيا شما جز فرزندان گرگ هستيد ؟ آل فقيم و مجاشع كشته شدند ، به گناهى كه سويد دارمى « 1 » انجام داده و او از تيرهء زيد بن عبد الله بود و اين موضوع مورد قبول همگان است ] .
او ( ابن حسان ) نيز چنين پاسخ داد :
اذا دعوت مذحجا و حميرا * و العصب اليمانيّات الأخرا
فما أعزّ ناصرى و أكثرا
[ هنگامى كه مذحج و حمير و قبايل يمانى ديگر را دعوت كردى ، پس بر عزّت و تعداد ياران من افزوده نشد ] .
راوى گويد : در اين هنگام مردى از قبيلهء حمير شمشيرش را كشيد و پاى شتر ابن حسان را قطع كرد . پس او هنگامى كه پاى شترش شكست ، سرود :
لقد شمتوا حين استخفّ حلومهم * كأن فتى لم ينكسر ساقه قبلى
و إنى لأرجو أن يرونى و أن أرى * سويّا كأنى غصن بان على نجل
و أمسى تحلّات النجاح مجازيا * يؤدّى أهل الودّ و التبل بالتبل
كأنى أخو الحلفاء أصبح غازيا * شديد مشكّ الرأس جهم أبو شبل
تبيت بعوض الجدّ يعزفن حوله * كعزف القيان الضاربات على الطبل
هامش
( 1 ) . فقيم بن جرير بن دارم و زيد بن عبد الله بن دارم ، دو قبيله بودند . ( البيان و التبيين 2 / 40 )