همراه ابن حسان بود مىگويد : هنگامى كه وارد ذو المجاز شديم ، نجاشى با همراهان زيادى رسيد . هنگامى كه ابن حسان اين وضع را ديد ، پرسيد : از كسانى كه اينجا هستند كدام يك با عزتترند ؟ گفتند : اين سرزمين قبيلهء هوازن است و ما با بهيس بن عقال عقيلى فرود آمدهايم .
او افزود : نزد او رفتيم ولى او را نديديم . بلكه به زنى رسيديم و در موردش از وى سؤال كرديم . آن زن گفت : او اينجا نيست . رفته است تا براى خانوادهاش لباس بخرد .
گويد : ما نشستيم . آن شيخ كه همراه او بود و با بقچهء لباسهايى كه بهيس خريده بود ، پيش آمد تا به نزد ما رسيد . آنچه را همراهش بود كنارى نهاد و به ما خوش آمد گفت و از نسبمان پرسيد . عبد الرحمن گفت : من پسر حسان بن ثابت هستم . آن مرد به او خوش آمد گفت و از خواستهاش پرسيد . ابن حسان پاسخ داد : نجاشى ما را هجو كرده و آبروى ما را ريخته است . او به اينجا رسيده و افراد زيادى نيز همراهيش مىكنند . مىخواهم از من حمايت كنيد تا با او روبهرو شوم و در برابرش بايستم . او پاسخ داد : اين كار من نيست . اى برادرزاده ، مرا از اين كار معافدار و به ديگرى بسپار . من به قصد انجام مراسم حج آمدهام و مىخواهم مسئلهء ديگرى را دنبال نكنم . چون شايد نتوانم ديگر در مراسم حج حاضر شوم . ابن حسان گويد : ما هرچه اصرار كرديم ، او نپذيرفت . لذا بازگشتيم . در اين هنگام شنيدم كه زن او براى اينكه وى ما را يارى نكرده است ، اعتراض مىكرد . در هر حال ما را دوباره خواند و بازگشتيم . گفت : باشد ، من شما را همراهى مىكنم . چه موقع همديگر را ديدار كنيم ؟ گفتيم : صبح هنگام . ابن حسان گويد : ما شب را به صبح رسانيديم .
نجاشى بر شتر تيزرو آمد ، بهيس هم رسيد . وقتى در برابر هم قرار گرفتند ، بهيس كارى كرد كه چشمان مردم به سوى نجاشى متوجه شود و بزرگان سخن او را بشنوند . هنگامى كه نجاشى اين وضع را ديد ، گمان كرد كه بر او غلبه خواهد كرد . سپس بهيس گفت :
نزديك من بيا . نجاشى جلو آمد . بهيس گفت : شروع كن و نجاشى سرود :
بنى اللؤم بيتا فاستقرّ عماده * عليكم بنى النّجار ضربة لازم
[ پستى و ذلت خانهاى برپا كرد ، اى بنى نجار كه ستونهايش با ضربهاى محكم و كارى بر روى شما بنا شده است ] .