تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
من و يكى از جوانان قريش نزد يكى از خوانندگان مدينه بودم و عبد الرحمن بن حسان بن ثابت نيز همراه ما بود . پدرش ، حسان بن ثابت « 1 » از ما اجازهء ورود خواست ، اما ما آن را خوش نداشتيم . عبد الرحمن گفت : آيا از اينكه با شما همنشين نشد ، خرسنديد ؟ گفتم : بله . عبد الرحمن گفت : هنگامى كه مىگذشت به او نگاه كردم . او صدايش را بالا برد و اين شعر را خواند : « 2 »
أولاد جفنة حول قبر ابيهم * قبر ابن مارية الكريم المفضل يغشون حتى ما تهرّ كلابهم * لا يسألون عن السواد المقبل
[ فرزندان جفنه « 3 » در كنار قبر پدرشان جمع شده‌اند . قبر پسر ماريه ، آن مرد بخشنده و نيكوكار ، كه ميهمانان شبانه به سوى آنها مىآيند و آنها آنقدر مهمان‌نواز و بخشنده‌اند كه سگ‌هايشان ديگر پارس نمىكنند و از سياهىهايى كه به سويشان مىآيند سؤال نمىكنند ( چونكه مىپندارند مهمان هستند ) ] . عبد الرحمن گويد : به خدا سوگند گريه مىكرد . به گونه‌اى كه گمان بردم نفسش قطع خواهد شد . بعد گفت : آيا فرد فاسقى در بين شماست ؟ به جان خودم سوگند ، همنشينى با مرا خوش نداشتيد .

129 . عبد الرحمن بن حسان و نعيم بن عمرو بن اهتم در حضور معاويه

زبير از ابو الحسن الأثرم از ابى عبيدة روايت كرد و گفت : عبد الرحمن بن حسّان بر معاويه وارد شد . معاويه به او گفت : اى پسر جان چه ميل دارى ؟ گفت : ماهى . پرسيد : چه مىنوشى ؟ گفت : شراب . نعيم بن عمرو بن أهتم « 4 » ، كه در آنجا حاضر بود گفت : خوردن شراب و ماهى باهم ، باد شكم مىآورد ؛ بدترين غذا ماهى
هامش
( 1 ) . او مانند پدرش شاعر بود . پيامبر رداى خود را به حسّان اهدا كرد . ( ر . ك : مقدمهء كتاب شعر عبد الرحمن بن حسان ) ( 2 ) . ابياتى از قصيدهء طولانى او در ديوانش ، 309 . ( 3 ) . جفنه : پدر پادشاهان غسانى ، او جفنه بن عمرو مزيقاء بن عامر ماء السماء بن حارثة الغطريف و ماريه دختر ارقم بن ثعلبة بن عمرو بن جفنة . ( 4 ) . نعيم بن عمرو بن سنان بن سمى بن سنان از زيباترين مردم بود . ( الشعر و الشعراء 529 )