مىشود كه نزديك است بندهاى بارهايش را پاره كند . شترم با اين سرعت به سوى پادشاهى از بنى غالب مىرود كه دست توانا و گشادهاى در مجد و بزرگوارى دارد . او بزرگ قريش و هركسى است كه قريش به سوى او مىرود و همچنين كسانى كه با دورانديشى هدايتيافتگان را يارى مىكنند . اين افراد به دفعات به سوى او مىروند و نزد او حاضر مىشوند و شمّهاى از عطا و بخشش او را طلب مىكنند ، همان جود و بخششى كه خدا به واسطهء آن عدهاى يتيم و بىخانمان را زنده نگه مىدارد ] .
عروة گويد با خود انديشيدم كه اين مرد هنگامى كه خودش را مدح و ستايش كرد ، دچار خطا و لغزش شد . در حالىكه از شعرش اين مطلب را نديدم و او نيز تعجب و شگفتى مرا نفهميد . گفتم : اى برادر بنى ليثى ، در اين شعر برترى تو را نيافتم . من از شعرت دانستم كه تو عربى هستى كه شعر را به خوبى مىدانى و بر آن مسلطى . آيا اين اشعار را بدون فكر قبلى و فىالبداهه گفتى ؟ پاسخ داد : به خدا سوگند من هرچه بخواهم بگويم ، مىگويم و در آنچه رجال آن را مىپسندند ، مهارت دارم . من كسى هستم كه مىگويم و مىشنوم . آيا اين امر اشكالى دارد ؟ به او گفتم چگونه اين اشعار را سرودى ؟
گفت : تو را خبر دهم و دروغ نگويم . من و حصين بن خالد ، پسرعمويم رابطهء خوبى نداشتيم . چون دخترعمويى داشتم كه به او علاقهمند بودم و ما را به نام يكديگر خوانده بودند . من منتظر بودم تا مال بسيار به دست آورم و با او ازدواج كنم و از او صاحب فرزند شوم . حصين نزد مادر دختر رفت و او را فريب داد و نسبت به من بىمهر كرد . به گونهاى كه شوهرش را ناچار ساخت دخترش را به عقد ديگرى درآورد . شبى كه چنين شده بود ، در كمين پسرعمويم نشستم و تيرى به سويش رها كردم . به خدا سوگند ، گمان نمىكردم كه تير به او اصابت كند . او به زمين افتاد ، گويى هزار سال است كه مرده ، مرا گرفتند و زندانى كردند . عبد الملك از ماجرا مطلع شد و مرا از آن گرفتارى كه دچار شده بودم ، رهانيد . خدا مىداند كه من صادقانه گفتم قصد داشتم او را بترسانم نه اينكه او را به قتل برسانم . ارزش و عزت او نزد من پس از كشتنش بيش از گذشته شد . به خدا سوگند اگرچه او ، كه خداوند رحمتش كند ، زيبا و بزرگوار بود و من بر خلاف او بودم ، چنانچه دختر عمويم او را برمىگزيد برايم حجتى روشن بود . من اينگونه هستم كه ديدى و
الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 191
مساهمون: زبير بن بكار
ص١٩١