داخل شدم و ضحاك در كنار عبد الملك بود و او از ضحاك خواست شعرى برايش بسرايد و اجازه داد تا شعرش را بخواند . من بر او سلام كردم . پاسخ مرا داد و به سوى او چشم دوخت تا بشنود . آنگاه سرش را رو به ضحاك كرد و گفت : برگرد . ضحاك گفت : اى امير المؤمنين ، كدام مرد اهل دنيا و آخرت است . عبد الملك گفت : ابن يعمر ، دست از من برادر من بهتر از تو او را مىشناسم او همان مرد است . عاصم گويد : يعمر ، پدر عروة برايم شعرى را كه ضحاك براى عبد الملك بن مروان سروده بود روايت كرد :
و إن لا أمت أشهد سوابق غارة * تساق المنايا بالشويج المقوّم
بكلّ ردينىّ كأنّ سنانه * سنا لهب فى عارض متضرّم
فكم روقة بيضاء دنّست لونها * بمعتبط من قانى الجوف أسحم
وردت بها بيضاء ثم رددتها * و قد شربت من جوف أبيض خضرم
سقاها فروّاها من الدم فانطوت * على علق فى ثعلب متهضّم
[ اگر زنده بمانم به اسبان جنگها و شبيخونها نشان مىدهم كه مرگ بر سر نيزههاى محكم به حركت در مىآيد . به وسيلهء هر نيزهاى كه گويى نوك آن روشنايى شرارهاى است در ميان ابرى برافروخته و شعلهور . چه بسيار چشمهء صاف و زلالى كه رنگ آن را آلوده كردم به وسيلهء نقشى خونآلوده از خونى سرخ آنچنان كه به تيرگى مىگرايد . من وارد آن چشمه شدم در حالى كه سفيد بود و خارج شدم در حالى كه از خون درون مردى بزرگوار نوشيده بود . او را نوشانيد و از خون سيراب كرد . سپس بر روى لختهخونى كه در نوك خرد شدهء نيزهاى قرار داشت جمع شد . ( توصيف مرد زخمى ) ] .
راوى گويد : عبد الملك دستور داد كه به او جايزهاى گرانبها دهند و نام او را در زمرهء اصحابش وارد و او را بىنياز كنند . سپس گفت دست تو را پر كردم . عروه نيز گفت : تو آن روز را به ياد من آوردى ؟ عبد الملك گفت : بله من تو را از آن آگاه ساختم .
128 . دو بيت آزاردهنده براى حسان بن ثابت
احمد بن سعيد از زبير ، از وهب بن جرير برايم نقل كرد و گفت : عبد الوهاب بن يحيى بن عبّاد بن عبد الله بن زبير از يكى از شيوخ قريش نقل كرد :