تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
پسرعمويم اين‌گونه بود كه شنيدى و تو را از آن آگاه كردم . عروة گويد : من خنديدم . او گفت : به خدا سوگند ، حقيقت را گفتم . اگر دوست دارى بخند و اگر مىخواهى نخند . خداوند صادق است و راستگويان را دوست دارد و از دروغ و دروغگو بيزار است . بدان كه مرد خردمند بيش از ديگران به عيوب خود آگاه است . عروة گفت : من ( در خنديدن ) عجله كردم ؛ زيرا انسان عجول آفريده شده است . سپس گفت شعرى بخوان . گفت :
اغرّكم أنى بمعروف شيمتى * رفيق و أنى بالفواحش أخرق و مثلى اذ لم يجز أحسن سعيه * تكلّم نعماه بفيها فينطق
[ اينكه من فرد درستكار و خوش‌اخلاقى هستم و از پليدىها و زشتىها اجتناب مىورزم شما را فريب داده ( و به اين گمان انداخته كه مىتوانيد پيوسته مرا آزار دهيد . ) و انسانى همچون من ، زمانى كه پاداشى نبيند به كارهاى نيكش ادامه مىدهد تا اينكه خوبىهايش فراوان شوند و مردم از او سخن بگويند آنگاه او زبان گشوده و از خود سخن مىگويد ] . گفتم : در مورد كيست ؟ گفت : حاجب بن زرارة « 1 » . گفتم : از طايفهء دارمى است . پاسخ داد : به خدا سوگند ، من تا امروز او را نديده‌ام . او از طايفهء دارم بىنياز است . به خدا سوگند ، دچار لغزش شدى هنگامى كه به او بىتوجه بودى و او را به دارم نسبت دادى ؛ آيا اين‌گونه نيست ؟ گفتم : بله . گفت : راستگويى بهترين سرانجام است . بعد سخن ما تمام شد و مشغول به خوردن شام شديم . منتظر اذن دخول عبد الملك بوديم . چند شب صبر كرديم تا اينكه أبو الزّعيزعة « 2 » بر خليفه وارد مىشد . به سويش رفتيم . ابو الزّعيزعه گفت : به انجام كارى كه جفايش براى ما آشكار و وفايش اندك است ، خوش آمديد . آنگاه گفت : بياييد . پس او داخل شد و گمان نمىكردم به اين زودى بر خليفه وارد شويم . تا اينكه صدا زدند : ضحّاك بن عمارة العدوى . گفتم : برادرت را فراموش نكن . گمان نمىكنم بيشتر از يك سلام كردن او طول كشيد تا مرا فراخواندند و گفتند : عروة بن يعمر كجاست ؟ من
هامش
( 1 ) . حاجب بن زرارة بن عدى بن زيد بن عبد الله بن دارم التميمى ، حدود چهل سال قبل از اسلام از فرماندهان جنگ جبله بود . هيئتى را نزد پيامبر ( ص ) فرستاد و اسلام آورد . پيامبر نيز هداياى بنى تميم را تقديم او كرد . او كسى است كه كمانش را در گرو مال عظيمى نهاد و به عهدش وفا كرد . ( الاصابة 1 / 272 ) ( 2 ) . او كاتب و غلام عبد الملك مروان بود كه اخبار و روايت زيادى از عبد الملك نقل كرده است . ( الطبرى 6 / 145 و 18 ؛ عيون الاخبار 3 / 19 ؛ ابن الأثير 4 / 249 )