مىگيرد و مالامال از غم ، پس گاه مىگريد و گاه هذيان مىگويد . هان ! بدان كه به نظر من بخل و طمع صاحب خود را جاودانه نمىكند و هر فريبكارى بالاخره روزى فريب مىخورد . بهترين توشهء انسان تقوى است و كسى كه از مرگ فرار مىكند بالأخره روزى به دام آن مىافتد . زمانى كه جنگ شديد شد و قهرمانان در آن مغلوب و عريان شدند تو نترس و شجاع باش ] .
عروة گويد : گفتم به خدا سوگند من نمىدانم سرايندهء اين شعر كيست . او پاسخ داد :
من آن را سرودهام . گفتم تو كيستى ؟ گفت : ضحاك بن عروة بن مالك عدوىّ . عروة گويد :
به او گفتم : خداوند تو را حفظ كند و به خود نزديك گرداند نسب تو را دانستم پس به چه كار مىروى ؟ و چه مىخواهى انجام دهى ؟ شايد خداوند خيرى به ما دهد و شرى از ما دور كند . گفت : من نيز مانند تو نزد عبد الملك بن مروان مىروم . بين من و عبد الملك در روزگارى دوستى بود كه هيچ شب و روزى بين ما جدايى نمىافكند مگر زمانى كه يكى از ماها مىخواست به منزل خود برود . ما در محفل و شبنشينىهاى خود از جنگهاى عصر جاهليت و روشهاى روايت كردن آنها و . . . صحبت مىكرديم ، همراه ما در آن محافل ، عروة بن زبير و قيصة بن ذويب نيز بودند . من در ميان آنها كسى را در وسعت دانش ، تسلط بر علوم ، توجه و دقت كامل به آنچه برايش مىگفتند و شيرينى سخن ، جز عبد الملك نيافتم . پس شبى با او خلوت كرده بودم . به وى گفتم من بسيار مسرور شدم وقتى فراوانى علم و همصحبتى شيرين و فنبيان و توجه خوب به هم نشينانت را ديدم .
عبد الملك به من گفت : اگر مدتى زنده بمانى خواهى ديد كه چشمها به سوى من خيره ، گردنها به سوى من برافراخته ، و مردانى پشت سرم در حركت خواهند بود . به خدا سوگند اگر من را در آن روز ببينى تو را گرامى مىدارم و دستان تو را پر مىكنم . ضحاك افزود به خدا سوگند هميشه آرزوى ديدن او در آن وضع در قلبم بود تا اينكه خداوند به من پسرى عطا كرد . شبانهروز به كار او پرداختم و از اينكه بميرم و او در حالت فقر و پريشانى بعد از من بماند در رنج و اندوه هستم . آرزو دارم نزد عبد الملك مروان بروم با اين حال به فرزندانم وابستهام . چنين روز و چنين شبى تاكنون نداشتهام و از آنان جدا نشدهام اى برادر بنى ليثى ، چه مىبينى و چه مىانديشى ؟ گفتم : به نزد پادشاه آفاق
الأخبار الموفقيات ( فارسى ) — صفحة 187
مساهمون: زبير بن بكار
ص١٨٧