پرده افكند ، به رختخواب رفت . اما باز غلام را نزد من مىفرستاد و او مىگفت : اگر مىخواهى نزد امير المؤمنين برو . او نشسته و بيدار است . من بدون عبا و كفش نزد او رفتم ، او مرا احترام مىكرد و همصحبتى مرا مىپذيرفت و گاهى از عراق و گاهى از حجاز سؤال مىكرد . حدود بيست شب نزد او ماندم . در آخرين روز هنگامى كه بعد از خوردن غذا حاضران برخاستند و رفتند ، من هم برخاستم بروم . گفت : اى مرد بر جاى خود بنشين . كدام كار نزد تو محبوبتر است ؟ اينكه نزد ما با سختى و رنج در پيمان و معاشرت ما شريك باشى يا اينكه براى خود فردى محترم و باكرامت باشى ؟ گفتم : اى امير المؤمنين من خانوادهام را ترك كردهام تا با امير المؤمنين ديدار كنم . اگر شما دستور دهيد كه جايگاهى را كنار شما داشته باشم ، مىپذيرم و اهل و خانوادهام را براى آن رها مىكنم . گفت : خير بلكه از تو مىخواهم كه به سوى آنان برگردى و آنان را ديدار و از پيشنهاد من مطلع كنى و يكى از آن دو راه را انتخاب كنى : يا نزديكى و همنشينى ما ، يا ماندن در كنار آنان .
دستور دادهام كه بيست هزار دينار ، لباس و اسب به تو بدهند . اى ابا نصر آيا مىبينى كه دست تو را پر كردهام ؟ گفتم : اى امير المؤمنين ، تو را همانگونه كه اراده كرده بودى ديدم . گفت : بسيار خوب ، براى كسانى كه وعدهء خود را به ياد نمىآورند و هنگامى كه وعده مىدهند آن را فراموش مىكنند ، هيچ خير و بركتى نيست . « 1 » هرگاه خواستى حركت كن ، سلامتى و تندرستى همراهت باشد . گويد تمام اموالى را كه در آن روز به من داده بود برداشتم و با او خداحافظى كردم . اين آخرين ديدار ما بود .
127 . رفتن عروة ليثى و ضحاك عدوى به سوى عبد الملك بن مروان
احمد بن سعيد از زبير ، از اسحاق بن ابراهيم تميمى ، از عاصم بن حدثان ، از متوكل بن عروة ، از يعمر اللّيثى از پدرش عروه روايت كرد و گفت :
براى رفتن به شام از شهر خارج شدم . در بين راه مردى كوتاه قد و فصيح با من همراه
هامش
( 1 ) . يعنى اينكه من در ايام حج وقتى با تو بودم قولى به تو دادم كه تو را بىنياز خواهم كرد . - م