شبيب دستش را شست و از يارانش خواست از صبحانه خوردن دست بكشند . آنگاه سوار اسب شد . آن نماينده گفت اگر امروز مقابل امير المؤمنين و ابو عبيد الله صحبت كردى ، دوست دارم از من نيز يادى كنى شبيب گويد : نزد او رفتم . عبيد الله گفت : امروز با امير المؤمنين صحبت مىكرديم . به او گفتم : در مورد چه ؟ گفت : نامههاى غيلان « 1 » ، پندهاى نيكو و سخنان زيبا و نمكين . « 2 »
125 . هشيارى عمر بن عبد العزيز
زبير از عتبى روايت كرد كه گفت :
همانا اولين ويژگى عمر بن عبد العزيز كه بر ما آشكار شد ، علاقهمندى او به آموختن علم و تمايل به ادب بود . پدرش والى مصر شد و او سن كمى داشت و در آستانهء بلوغ بود . پدرش قصد داشت . وى را همراه خود ببرد . او گفت : اى پدر ، فكر مىكنم صلاح من و تو در اين است كه مرا به مدينه بفرستى تا با فقها و علماى آن شهر همنشين شوم و تحت تربيت آنان ، رشد كنم . پدرش او را به مدينه فرستاد . او يا بزرگان قريش همنشين شد و از جوانان آنان دورى كرد . در اين زمان الطاف پدر از مصر به او مىرسيد . او آن كمكها را بين مردم تقسيم مىكرد . پس در بين مردم مدينه به رغم كمى سن به علم و عقل شهرت يافت ؛ به گونهاى كه جوانان قريش به او حسادت مىكردند و در مقابلش مىگفتند :
اى ابا حفص ، چگونهاى ؟ او پاسخ مىداد : بر سخن جاهلان صبر مىكنم . اين سخن او در ميان اهالى مدينه مشهور شد تا اينكه براى پدرش در مصر اين موضوع را نوشتند . بعد از وفات پدرش ، عبد الملك اموى در پى او فرستاد و در ميان فرزندان خود جايش داد و گاهى نيز او را بر فرزندانش برترى مىداد ، دخترش فاطمه را به عقد او درآورد كه شاعر در وصف اين وصلت چنين سرود : « 3 »
هامش
( 1 ) . ابو مروان غيلان دمشقى ، گفتهاند اولين كسى كه در مورد قدر سخن گفت معبد جهنى بود . پس از او غيلان ، كه هشام بن عبد الملك او را دستگير كرد و در دروازهء شهر دمشق به دار آويخت . او از بليغترين نويسندگان بود .
( الفهرست 171 و لسان الميزان 4 / 424 )
( 2 ) . البيان و التبيين 1 / 295 .
( 3 ) . اين شعر در وصف فاطمه دختر عبد الملك است كه در اعلام النساء منسوب به وضاح آمده است .