120 . لرزش عبدربه يشكرى هنگام سخن گفتن
ابو عبد الله زبير از مدائنى برايم روايت كرد و گفت « 1 » :
عبدربه يشكرى ، كارگزار على بن موسى ، در مدائن از منبر بالا رفت و بعد از حمد و سپاس خداوند او را لرزشى در سخن فراگرفت و ساكت شد و بعد گفت : هنگامى كه در خانهام بودم ، هزار كلمه بر زبانم آماده كردم تا برايتان بيان كنم ، اما هنگامى كه برخاستم تا نزد شما بيايم ، شيطان همهء آنها را از ذهنم محو كرد . نزد من هيچ روزى محبوبتر از جمعه نبود . اما اكنون روشن شد ، كه روزى نحستر از جمعه برايم نيست و اين نظر جز به سبب خطبهخواندن براى شما در امروز پديد نيامد .
دوستش به او گفت : خداوند امير را به سلامت دارد . تو در حالى چنين مىگويى كه سخنورترين مردم هستى ؟ !
او پاسخ داد : به خدا سوگند اگر اينگونه خطبه مىخواندم شما نسبت به آن بىتوجه بوديد . پردهدار به او گفت : انسانهاى خوار و حقير نسبت به آن بىتوجه هستند .
121 . لرزش خالد بن عتاب هنگام سخنگفتن
يكى از برادران خالد بن عتاب بن ورقاء « 2 » بر شهر رى ولايت يافت . او مدتى در آنجا ماند ، اما خطبهاى نخواند . كاتب وى به او گفت : خداوند امير را به سلامت دارد . تو بر ولايت رى منصوب شدهاى كه مرزى از مرزهاى مسلمانان و راه مردم خراسان است ؛ چه مىشود تا براى مردم سخنرانى كنى ؟
وى گفت : واى بر تو ، بر چه كسى سخنرانى كنم . براى آنان كه از بيسوادان ايرانى و عجم هستند ؟ وى پاسخ داد : ناچارى كه براى آنان خطبهاى بخوانى . پس براى اين كار خارج شد و بر منبر رفت . پس حمد خدا را گفت و بر او درود فرستاد . اما در اين هنگام در
هامش
( 1 ) . جمهرة خطب العرب 3 / 354 .
( 2 ) . خالد بن عتاب بن ورقاء رياحى از عاملان حجاج بر رى بود كه مغضوب او شد و به شام گريخت و به زفر بن حارث كلابى پناه جست . عبد الملك در كار او نگريست و وى را پناه داد . خالد نقش عظيمى در جنگ با خوارج داشت . ( الأغانى 16 / 41 )