چيست ؟ گفتم : مردم نمىتوانند به بارگاه تو راه يابند ، آنان را مقهور و سركوب مىكنند . با اين سخن ، ابو جعفر عصبانى شد . گفتم : آيا شما قول نداديد كه عصبانى نشويد ؟ ابو جعفر گفت : عصبانى نيستم . آنگاه انگشترش را از دستش خارج كرد و گفت : امور مسلمين را به تو واگذار كردم ؛ هرطور كه صلاح مىدانى آن را تدبير كن . از خدا بترس كه بازگشت تو به سوى او خواهد بود . من اين مسئوليت را از گردن خود برداشتم .
گفتم : يا امير المؤمنين ، شما پسر عموى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله ، فرزند عباس بن عبد المطلب و پسر امير المؤمنين هستى ؛ آيا من تدبير خلافت كنم ؟ ابو جعفر گفت : پس چه كنم ؟ گفتم :
حاجبان و نگهبانان را از درگاه خود بردار كه در اين صورت هيچ كس از ستم كارگزارانت به درگاهت تظلم نمىآورد . ظلم او اصلاح نمىشود مگر آنكه دستور دهى او را به نزد تو بكشانند و بياورند . با اين حال در مورد او انصاف را رعايت كن ولى با آنان به نرمى برخورد مىكنى . ابو جعفر گفت : من قصد دارم اينگونه باشم ؛ چرا كه اين كار ناممكن و دشوار نيست . گفتم : اى امير المؤمنين اين امر را بزرگترين دلمشغولى خود قرار ده كه تو اين مسئله را درك كردهاى . ابو جعفر گفت : ان شاء اللّه چنين خواهيم كرد و از خداوند مىخواهم كه در اين كار يارى و حمايتم كند .
124 . بلاغت و سخنورى عبد الله بن حسن
زبير از محمد بن سلام جمحى روايت كرد و گفت :
هيئتى به سرپرستى عبيد الله بن حسن « 1 » ، قاضى بصره ، نزد امير المؤمنين مهدى آمد و با او به صحبت پرداخت . در اين هنگام شبيب بن شيبة « 2 » با يارانش در حال صبحانه خوردن بود كه فرستادهء عبيد الله بن حسن نزد او آمد و گفت : او تو را احضار كرده است .
هامش
( 1 ) . عبيد الله بن حسن بن حصين بن ابى الحر العنبرى از فقها و قضات مشهور بصره در 168 ق در آن شهر درگذشت . اهالى بصره شك نداشتند كه در ميان بصريون مردى عاقلتر از عبيد الله بن حسن و عبيد الله بن سالم نيست . ( تهذيب التهذيب ؛ البيان و التبيين 1 / 275 )
( 2 ) . شبيب بن شبيبة بن عبد الله بن الاهتم المنقرى از ياران خالد بن صفوان بود . گويند اين دو بسيار به هم نزديك بودند . به گونهاى كه آن دو در ميان بنى تميم به شير و پلنگ تشبيه شدهاند . ( البيان و التبيين 1 / 47 و الشذرات 1 / 256 )