منبر رفتن را به من منحصر كردهاى . زياد گفت : اگر تو سخنگفتن ديگران را بشنوى به اين كار ( سخنگفتن ) بيشتر راغب مىشوى . « 1 » عبد الله گفت : چگونه سخنرانى ديگران را بشنوم ؟ زياد گفت : روز جمعه در نزديكى مقصوره « 2 » بايست تا سخنرانى خطيب را بشنوى . هنگامى كه روز جمعه فرا رسيد ، زياد اعلام كرد : امير ديشب به سبب شبزندهدارى ، نمىتواند براى اداى نماز صبح خارج شود . آنگاه به يكى از بزرگان طايفهء بنى تميم اشاره كرد گفت : برو و خطبه بخوان و نماز را با مردم به جا آور . او هنگامى كه از منبر بالا رفت ، گفت : « الحمد الله الذى خلق السموات و الارض فى ستة اشهر » ، مردم گفتند : خداوند روى تو را زشت گرداند . خداوند بلندمرتبه فرموده است « 3 » : فى ستة ايام و تو مىگويى فى ستة اشهر ؟
او از منبر پايين آمد و به يكى از بزرگان طايفهء ربيعه گفت : برخيز و براى مردم خطبه بخوان . هنگامى كه او از منبر بالا رفت به حاضران چشم دوخت و چشمش به همسايهاش افتاد كه با او دشمن بود . لذا گفت الحمد الله و در سخن گفتن لرزيد ، ولى رو به همسايهاش كرد و گفت : اما بعد از حمد و سپاس خداوند ، اى كچل اگر از منبر پايين بيايم با تو چنين و چنان كنم . مردم او را نيز از منبر پايين آوردند . بعد به يكى از بزرگان طايفهء أزد رو كرد و گفت : برخيز و براى مردم خطبه بخوان ؛ هنگامى كه او از منبر بالا رفت گفت : الحمد لله و بعد هرچه فكر كرد ، مطلبى به يادش نيامد . بنابراين گفت : اى مردم به خدا سوگند قصد نداشتم كه امروز بر منبر خطابه بخوانم . همسرم به من گفت : به خداوند قسمت مىدهم كه مبادا فضيلت نماز جمعه را ناديده بگيرى . من نيز او را اطاعت كردم و در اين مكان كه مىبينيد حاضر شدم . همهء مردم به اتفاق گفتند : او ديوانه است . بنابراين او را با شدت و عصبانيت از منبر پايين آوردند . زياد به عبد الله بن عامر گفت مىبينى كه كسى موفق نشد براى مردم خطبه بخواند و چارهاى نيست جز اينكه خود اين مسئوليت را برعهده بگيرى . بنابراين او به منبر رفت و بر مردم خطبه خواند و معلوم شد كه در خطبه خواندن بر ديگر مردمان برترى دارد .
هامش
( 1 ) . البيان و التبيين 2 / 251 .
( 2 ) . محل خواندن خطبه نماز و محراب .
( 3 ) . هود / 7 .